شمارهٔ ۲۴ - در مدح ابراهیم میرزا
زهی گرم از تو بازار جداییدلت ناآشنا با آشنایی
نهان کردی متاع وصل، گویابه دل داری خریدار آزمایی
ازین بیگانگیها شرم بادتز بعد آنهمه دیر آشنایی
سپهر قدر، ابراهیم، کآمدبه بالایش قبای کبریایی
به دور دولت جاویدش از دهربر افتادهست رسم بیوفایی
خرد با عشق در دوران عدلشزند سرپنجهٔ زورآزمایی
تو آن سروی که نخل سبز گردونکند در گلشن قَدرت گیایی
عتاب آلوده گر بینی سوی کوهبرآرد لعل، رنگ کهربایی
اگر آیینه یابد عکس رایتبرد از روی زنگی بیصفایی
چو عیسی نقش بندد در رحم طفلز شوق خدمتت، بیکدخدایی
خوشا رزمی که سوی قلب دشمنشتابی با دلیران فدایی
بلندآوازه کوست آسمان رادَرَد صد جا چو زنگ از پر صدایی
بیاموزد اجل نوک سنان راچو مژگان غزالان دلربایی
به یک جا، مدّعی چون شاه شطرنجاگر یابد به صد بیدست و پایی
چو شخصی کو گریزان است در خوابنیابد در قدم، تاب روایی