گنج

شمارهٔ ۱۹ - در مدح سلطان‌حسین‌میرزا

۵۶ بیت
خوش آنکه جان به خاک در دلستان دهدبر آستان نهد سر تسلیم و جان دهد
دوران کمین‌نشین اجل را به گاه صیداز زلف او کمند و ز ابرو کمان دهد
باید گریست بر دل زاری که از اجلبستاند و به غمزهٔ نامهربان دهد
صد قطره خون دل چکدش از سر زبانپیکان او چو شرح دل خونچکان دهد
گرم است بس که عشق تو در جانستانی‌اممشکل که جان هم ار بستاند، امان دهد
جانم به بوسه کام نمی‌گیرد از لبتگر پای‌بوس شاه، مرا کام جان دهد
صد عقده در دل است، ولی بیم خوی تودل را کجا اجازت آه و فغان دهد
یارب کسی کش این‌همه ناز و کرشمه دادصبریّ و طاقتی به من ناتوان دهد
آزرده‌ام ز درد تو چندان، که بر تنمهر مو نشانی از مژهٔ خونفشان دهد
پیش تو چون به شکر توانم زبان گشود؟آزار دل، همین، گله‌ام بر زبان دهد
دزدیده، دل کند همه شب طوف کوی اووز ناله زحمت سگ آن آستان دهد
دزدی ندیده شحنهٔ ایّام کز فغانشب تا به روز، دردسر پاسبان دهد
تا نام در ستیزه‌گری برنیاوردزهر ستیزه در قدح امتحان دهد
تا خانه بهر خیل خیالش کند تهیشب، رخت خواب، دیده به آب روان دهد
چشمت ز قید زلف خلاصم کند به قتلوانگه به من جهان عدم را نشان دهد
هرگز کسی ندیده که صیّاد، صید رابگشاید از کمند و سر اندر جهان دهد
از هر کناره دیده و دل بر تو عاشقندبیهوده عقل زحمتم اندر میان دهد
ناید دگر به هم چو رکاب از فرح، لبیکش دست، پای‌بوس شه کامران دهد
سلطان حسین، شاه جهاندار کامگارکز تیغ بی‌قرار، قرار جهان دهد
شاید که بهر عرصهٔ میدان او، سپهراز مهر، گوی وز مه نو، صولجان دهد
اهل زمانه از فرح روزگار اوگر خون خورند، خاصیت زعفران دهد
آن شاه عیب‌پوش که رسوای عشق رااز خون دیده، پردهٔ راز نهان دهد
پیر خرد به ره نتواند نهاد پایاوّل اگر نه دست به آن نوجوان دهد
ایزد که در سراچهٔ دلهای تنگ‌عیشگنجایش تصوّر کَون و مکان دهد
در حیرتم که شوکت او را چگونه جایدر تنگنای مختصر آسمان دهد
در عرصهٔ نبرد که آواز طبل جنگآوازهٔ بلا به زمین و زمان دهد
در دست اهل فتنه سر رمح خونچکانیاد از زبان اژدر آتشفشان دهد
در خرمن زمین فتد آتش ز برق تیغچندان‌که گرد معرکه یاد از دخان دهد
پیکان ز بس که سر بدر آرد ز هر طرفدر تن به صد مضایقه راه سنان دهد
گه دست او نهال سنان بارور کندگه شست او همای خدنگ استخوان دهد
بس کاسه‌های سرکه سبک همچو ماه نویکران او شکست به نعل گران دهد
کُه‌پیکری که رایض ایّام هر شبشدر آخور سپهر، کَه از کهکشان دهد
صرصر تکی که بسته کند خویش را خیالراکب اگر به پیک نسیمش عنان دهد
فرمانبری که سر ز اطاعت نمی‌کشداندیشه‌گر عنانش به دست گمان دهد
خاطر ز باز یافتنش جمع می‌شودعمری که می‌رود اگر او را ضمان دهد
ای آنکه در چراگه عدل تو همچو سگهر لحظه گرگ بوسه به پای شبان دهد
شاید که پشتگرمی عدل تو صعوه راچون مرغ روح در دل باز آشیان دهد
نسبت به آفتاب عتاب تو خلق راخورشید حشر، منفعت سایبان دهد
گر تیغ را دهند ز بحر کف تو آبچون آب خضر، زندگی جاودان دهد
در دیده و دل آنکه خیال کف تو دیداز جود، نقد سود به دست زیان دهد
بیند ز آب دیده و یابد ز خون دللعلی که گوهر صدف بحر و کان دهد
گر خلق را ز همّت خود قسمتی دهیاز خصم جان اگر طلبی، رایگان دهد
خورشید را ضمیر تو داغ حبش نهدگلبرگ را نهیب تو رنگ خزان دهد
خصم ترا که بهر سیاست گرفته خونتا پای تیغ، دست اجل کی امان دهد
ایمن مگر ز تیغ تو در آب نیست عکس؟کآبش ز موج، جوشن و برگستوان دهد
شاها! منم که کلک بدایع نگار منز آیین نظم، زینت این خاندان دهد
در مکتب خیال، دلم طفل عقل راآموزگاری خرد خرده‌دان دهد
شد سالها که روزبه‌روزم هوای سیرمانند آفتاب، سر اندر جهان دهد
گه رهنمون شود ز خراسان سوی عراقگه از عراق، سوی خراسان نشان دهد
اکنون که از عراق و خراسان دلم گرفتبختم نشان به جانب هندوستان دهد
خواهم که عندلیب خوش الحان طبع منشرمندگی به طوطی شکّر زبان دهد
دارم هوس که خامهٔ شیرین‌زبان منشیرینیی به نیشکر هندوان دهد
همّت ز من دریغ مفرما که عنقریبآیم به بندگی، اجلم گر امان دهد
وقت است کز دعای تو میلی به تازگیطوطیّ خامه را شکر اندر دهان دهد
تا آن زمان که خسرو اقلیم کُن فکانز آیین عدل، رونق ملک جهان دهد
باشی تو در جهان و جهان آفرین تراملک هزار خسرو صاحبقران دهد