شمارهٔ ۲۰ - در مدح بهروز محمّد
زبان چگونه کند شکر ایزد متعالکه روز هجر بدل شد به روزگار وصال
بدید دیده جمالی که عمرها با اونهفته عشق همی باخت در حریم خیال
لبالب ار چه ز خون بود ساغر جانمز آب زندگی اکنون شدهست مالامال
اگرچه اختر بختم ز چشم زخم زمانفتاده بود چو یوسف به تنگنای وبال
اگرچه داشت به دل، کاروان غم منزلکنون قوافل عیش آیدم به استقبال
وگرچه خیل غم از ترکتاز پیدرپیچو مور داشت سرم را زمان زمان پامال
کنون ز دست برآید مرا ز نعمت و جاهکه میزبان سلیمان شوم به استقلال
گر از نگونی بخت و زبونی طالعکمال داشت زوال و زوال داشت کمال
به یمن بخت همایون و طالع میمونکنون زوال کمال است در کمال زوال
ز بدگمانی بختی که داشتم، خود راپس از هزار غم اکنون که دیدهام خوشحال
گمان برم که مگر این فراغ خاطر رابه خواب بینم و آن را ملالت است ملال
چنانکه شب همه شب با هزار سوز و گدازچو ماهیی که بود تشنهٔ زلال وصال
ز اشتیاق وصالی که دست داد اکنوندر انتظار مرادی که رو نمود الحال
به طاق چرخ رساندم ز برق آه خللبه ساق عرش فکندم ز دود دل خلخال
به ذوق آنکه لب از خنده گشت شیرینکامبه شکر آنکه دل از ناله گشت فارغبال
بده یکی قدح دوستکامی ای ساقیبخوان یکی غزل عاشقانه، ای قوّال
دمی که بگذرد از پیشم آن رمیده غزالنگه کند به قفا، تا شتابم از دنبال
به این غرض که کند پیش غیر منفعلمجواب من ندهد، گر کنم هزار سوال
ز من گذشت و شد این حسرتم گره در دلکه داشت میل سخن گفتن و نیافت مجال
ز همنشینی یاران تهی کند پهلوکه از ملال دل ما، دلش گرفت ملال
رسیدی از تو ستمپیشه، داد برگردونز حیرت تو نبودی اگر زبانها لال
به مرگ، روز وصال تو میرسم صد بارقیاس کن شب هجر مرا ز روز وصال
ز تار زلف تو، دل تیره چون درون قلمز پیچ و تاب، درو ریشههای آه چو نال
کشید سر ز دلم بر سپهر، شعلهٔ آهچو ماه رایت خورشید آسمان جلال
چراغ انجمن آخرالزّمان، بهروزگل شکفتهٔ باغ سعادت و اقبال
بلند اختر و مه طلعت و ستاره حشمخجسته بخت و مبارک پی و همایون فال
اگر به باغ زمان، مهر قدر او تابددگر به خاک نیفتد ز شاخسار ظلال
وگر به کشت زمین، ابر دست او بارددهد چو خوشهٔ پروین به جای دانه لآل
ز اشتیاق زمین بوس او، به موعد حملنمیکشند در ارحام، انتظار اطفال
دمی که در قلم آید حروف دولت توبه روی صفحه ببالد قلم چو تازه نهال
چنان ز عدل تو کوتاه گشت دست ستمکه جذب نم نکند، آب نارسیده سفال
در آن مصاف که مانند قطرهٔ سیمابز بیم در کرهٔ آسمان فتد زلزال
محیط چرخ نهان گردد از غبار سپاهبسیط ارض زره پوشد از نشان نعال
تو بر نشینی بر توسن جهانگردیکه از تصوّر آن، مرغ دل برآرد بال
رونده همچو شهاب و پرنده همچو عقاببرنده همچو نصیب و رسنده چون آجال
اگر ز سرعت او بهرهای برد شب هجرچو روز وصل، شود متّصف به استعجال
به این بهانه که خار از قدم کشد بیرونز همرهیش به دنبال مانده پیک خیال
چو آفتاب کنی حملهای، گروه گروهرسند همچو کواکب، مواکب از دنبال
پلارک تو بود آن سحاب کز ره دینفرونشانده به آب هدی، غبار ضلال
چنان به سُمّ ستور از عدو برآری گردکه احتیاج نباشد به دفن، بعد قتال
فتد ز فرق سران، خودها شکافشکافشود به دست یلان، نیزهها خلالخلال
ز بس مجادله با هم کنند، بگریزدز پا، توان گریز و ز دست، تاب جدال
قیامتی شود و دمبهدم فرو آیدهزار ناوک پرّان چو نامهٔ اعمال
دهند شیرشکاران به دست باد، عنانزنند فیلسواران به طبل، چوب دوال
اگر وقار تو تسکین روزگار دهدسزد که سلب تحرّک کند ز باد شمال
زهی ز عدل تو، بیدادگر چنان مشفقکه شیر، پشت غزالان بخارد از چنگال
ز دست و شست تو افتد اگر در آینه عکسسزد که همچو پری، پر بر آورد تمثال
شود گزنده چو دندان مار، نوک قلمز ناوک تو اگر فیالمثل کشند مثال
مگر شکسته سفال سگ خودم خواندی؟که باز مانده ز بس خرّمی، دهان هلال
گر از فصاحت نطق تو بهرهمند شوندزبان برگ درختان چنین نماند لال
بزرگوار جنابا! قریب نه ماه استکه دور بودم ازین آستان عرشمثال
چه گویمت که چو طفل شکم درین نه ماهچه مایه خون جگر خوردهام به کنج وبال
شدی چو مردهٔ صدساله خون من بر باداگر گذشتی ماهیدگر برین منوال
درین غمم که مبادا دلت ملال کشداگر به شرح در آرم که چون گذشت احوال
تو نیز دو سه روزی چو حضرت یوسفکه در محاصره بودی به تنگنای ملال
نتیجه یافتی از کردگار، آخر کارعزیز مصر حکومت شدی به استقلال
چو کودکی منم اکنون که زاده از مادرز نو گرفته حیاتی که مینمود محال
برون چگونه توان آمدن ز عهدهٔ شکرادای شکر کنم گر به صدق صدها سال
به اینکه دادرس خویش دیده ای، میلیزبان گشا به دعا و ازین زیاده منال
امید هست که تا شاهدان ز سادهدلانبرند دل به فسون و فریب و غنج و دلال
عروس فتح نبیند دم تجلّی حسنبجز در آینه ماه رایت تو جمال