گنج

شمارهٔ ۱۸ - در مدح ابراهیم میرزا

۶۶ بیت
عشق چنین بی‌نصیب، حسن چنین بی‌وفادل که و آرام چه، وصل کجا من کجا؟
غنچهٔ او تنگخو، عشوهٔ او پرفریبغمزهٔ او جنگجو، وعدهٔ او بی‌وفا
مایهٔ نومیدی‌ام، باعث محرومی‌امگه ز غلوی غرور، گه ز هجوم حیا
می‌رمد آن مرغ رام، پیش من از مدّعیتا نکنم اهتمام، در طلب مدّعا
سوزد دل بدگمان، تا زند آتش به جانکرده به بیگانگان، صد نگه آشنا
بعد هزار اضطراب، چون به رهش می‌روممی‌گذرد با رقیب، تا نروم از قفا
جانب او تا کسی، ننگرد از بیم جانغمزهٔ او گو بریز، خون مرا بر ملا
من که ز کشتن چنین گشته‌ام آسوده‌دلاز طرف قاتل است، دعوی روز جزا
کشته جهانی ور از بیگنهی دم زندخوبی او می‌کند، مدّعیان را گوا
باز به تقریب شرم، می‌فکند سر به پیشبس که به زنجیر زلف، بسته دل مبتلا
طعنهٔ مردم بسی، می‌شنود بهر منگرچه نگوید ز شرم، یافته‌ام از ادا
می‌رسی ای تیر یار در دلم از راه دورغیر درین خانه نیست، در بگشا و درآ
ای که به زنجیر زلف، حسن جهانگیر توآهوی سر در کمند ساخته خورشید را
حال دل پر ملال، می‌کنی از من سوالتا نکشی انفعال، بگذر ازین ماجرا
هیچکسی چون مرا، گر بکشی بی‌گناهکس نتواند ز شرم، دم زدن از خونبها
ناوک بیداد تو، بس که فتد کارگرصید ترا کمتر است، لذّت زخم جفا
چون به تکلّف نهی گوش به درد دلمبس که شوم مضطرب، فوت شود مدّعا
میل کُشش گر کنی، شوق دم تیغ توشاید اگر جان دهد، مردهٔ صدساله را
حسن ترا همچو شمع، آتش و آب است جمعشد سبب این، مگر معدلت میرزا؟
آنکه ز بس گسترد، خوان خلیل‌اللّهیکرده برایش نزول، اسم خلیل از سما
عافیت شهر ازو، همچو دل از خرّمیتربیت دهر ازو، همچو مس از کیمیا
دولت او چون نسیم، گر گذرد بر جحیمبر سر آتش شود دود چو ظلّ هما
گر ز کمندش فتد، سایه برین صیدگاهباد شود در کشش، چون نفس اژدها
پرتو اگر افکند مهر عتابش، سزدگر بدمد از زمین، شعله به جای گیا
ذکر سراپرده‌اش، باد گر آرد به گوشدر حرم استماع، راه نیابد صدا
هشته اگر خامه را، بر ورق دفترشگشته مثال نهال، قابل نشو و نما
همّت او پرتوی گر فکند بر جهانباز رهد برگ کاه، از کشش کهربا
مطرب اگر ناگهان، یاد عتابش کندسر زند از نی چو شمع، شعله به جای نوا
کرده نهیبش گذار، چون به سوی کارزارگشته چو برگ چنار، پنجهٔ زورآزما
ای که جهان را اگر، قهر تو خواهد سرابسر نزند بعد از این، خوی ز جبین حیا
مهر ضمیر ترا، گر گذر افتد به دلنیست عجب گر ز آه، آینه یابد جلا
گر نظر کبریا، سوی نجوم افکنیصورت افلاک را، آینه گردد سها
چون به زبان بگذرد، وصف دم تیغ توبگسلد از یکدگر، سلک حروف هجا
طبع تو چون می‌نهد، قاعدهٔ راستیطوق جنون، می‌شود پیر خرد را عصا
گر گذرد سوی بحر، صاعقهٔ قهر توشعله به موج افکند، زودتر از بوریا
یک دم اگر در زمین، رای تو باشد دفینخاک دهد بعد ازین، خاصیت توتیا
سر به گریبان آب، چون گهر آرد حبابحلم تو گر چون سحاب، سایه کند بر هوا
طرح تواند فکند، حفظ تو از موج آبدر ره مرغابیان، دامگه ابتلا
چون به کلید سخا، گنج‌گشایی کنیلاف اقامت زند، در دل خوبان وفا
جذبهٔ قدر تو برد، خضر فرومانده رااز سر چاه فنا، بر در دار بقا
باشد اگر فی‌المثل، جود تو روزی‌رسانمعدهٔ آتش کند از خس و خار امتلا
از چمن لطف تو، برگ برو گر نهندمی بچکد چون حیا، آب ز رنگ حنا
بر سر میدان کین، تیغ برآر و ببیناز دل سنگین خصم، جذبهٔ آهن‌ربا
دیده اگر پرتوی یافته از رای توز آینهٔ آفتاب، دیده خیال سها
گر درِ اندیشه را، فتح تو گردد کلیدباز شود شخص را، عقده ز بند قبا
قهر تو همچون سموم، گر گذرد بر جهانشاید اگر همچو دود در نظر آید ضیا
تنگ شود بر زمین، پیرهن آسمانسوی زمین افکنی، گر نظر کبریا
ای که به دامان توست دست امیدم قویوی که به دوران توست پای مرادم روا
من به زبان‌آوری شهره و در حیرتمتا به کدامین زبان، شکر تو آرم به جا
بادهٔ عشرت به جام، صحبت ساقی به کامطایر مقصود رام، وحشی وصل آشنا
جام می خوشگوار، لعل می‌آلود یاررنج تنم را علاج، درد دلم را دوا
مطرب غم داده است، تار تنم را به چنگطفل ستم کرده است، مرغ دلم را رها
در گذر آرزو، چشم امید مراداده غبار ستم، فایدهٔ توتیا
اختر بختم که بود، یوسف چاه وبالچون علم فتح تو، گشته کنون عرش‌سا
از چه تراوش کند، خون ز سر انگشت مهر؟گرنه به بختم گرفت، پنجهٔ زورآزما
من که چنین گشته‌ام، در قدمت سربلندرو به کجا آورم، گر ز تو گردم جدا
روز قیامت ز خاک، سر به چه رو برکنمگر نکنم این زمان، پیش تو جان را فدا
نیست عجب گر کنم، عمر به مدح تو صرفغیر تو امروز کیست، قابل مدح و ثنا
تا شده‌ای مشتری،‌ گوهر نظم مراهمچو صدف گشته پر، گوش جهان زین صدا
چون ز خواص و عوام، بر همه کس ظاهر استبا چو تو شاهنشهی، بندگی این گدا
دست مدار از دلم، تا نرود دل ز دستپای مکش از سرم، تا که نیفتم ز پا
وقت عنایت مبین مرتبهٔ پست منتو همه محض کرم، من همه عین خطا
از تو مرا چشم آن هست که با من کنیهمّت عالیّ تو آنچه کند اقتضا
میلی ازین درگذر، تا ز سر اعتقادلوح دعا را کنم ساده ز حرف ریا
تا که به لوح جهان، عقل نیابد نشاناز رقم انتها، بی‌قلم ابتدا
دولت پاینده و عقل سلیم تو بادآخر بی‌ابتدا، اوّل بی‌انتها