گنج

شمارهٔ ۱۷ - در مدح اکبرشاه

۱۰۹ بیت
آن‌چنان گرم شد از تاب هوا، آب روانکه پر از آبله، مانند صدف شد سرطان
همچو دود دل عشّاق، شرربار شودابر امروز اگر آب برد از عمّان
گل رخسار بتان را عرق‌آلود ببینکآتش از تاب حرارت شده در آب نهان
چون سپند سر آتش، به زمین قطرهٔ آبگر رسد، برجهد از جا و درآید به فغان
بس که آهن بگدازد زتف آتش مهرکشتگان را به جگر آبله گردد پیکان
ابر را رفع رطوبت شده وز جای بخارآتش مهر برانگیخته دود از عمّان
حالی نوح شدی واقعهٔ ابراهیمگر درین حال گرفتار شدی در توفان
بسته از برگ خزان کاهربا بر بازوباغ لب‌تشنه که دارد ز حرارت یرقان
پای در آب نهاده‌ست ز گرما و هنوزبدر افتاده زبان مژهٔ اشک‌فشان
چون دل خون شده کز دیدهٔ نمناک رودلعل بگداخته در چشمهٔ کوه است روان
گر به او باد رساند خبر از تاب هواکی نهد پای برون ز آتش سوزنده، دخان
آب بر آتش دل نیست میّسر بجز اینکه گدازد به دل گرم شهیدان، پیکان
لعل از بس که ز تابندگی پنجهٔ مهرگشته بی‌آب، چو افشرده اناری شده کان
سنگ شد داغ چنان ز آتش خورشید، که تیغهمچو سیماب فرو می‌چکد از روی فسان
سایهٔ بید چو مجمر شده از تاب هواهمچو اخگر، اثر مهر، فروزنده از آن
دل فولاد چنان نرم شد از گرمی مهرکه خم اندر زره دیده شود نوک سنان
می‌برد مرغ هوا رشک به مرغان کباببس که از آتش خورشید، هوا شد سوزان
شد نسیم سحری گرم به حدّی که مگرنفس سوختگان می‌گذرد بر بستان
باد گرمی‌ست که گر مژدهٔ یوسف آردپیر کنعان نگشاید در بیت‌الاحزان!
نفس از بیم فروزندگی آتش مهربرنیاید ز دل و نام نهندش خففان
مهر در آینهٔ آب نینداخته عکسکآتش افتاده ز تاثیر هوا در سرطان
باد ازان همچو ستمدیده کند خاک به سرکه درین روز، پناهی شودش سایهٔ آن
مهر آتش فکند در سر انگشت چو شمعگر شود همچو مه نو هدف تیر بنان
دوزخ آید به طلبکاری آتش هر دمگر به همسایگی او رود این تابستان
زین عقوبت که فزون است ز دوزخ، ترسمخلق را شوق سقر گرم کند در عصیان
جای آن است که چون شمع زبان در گیردز آتش مهر حدیثی گذرد گر به زبان
بیم آن است که مانند ملایک از ذکرکه ز گرما همه چون مرغ گشودند دهان
مهر برقی زده در خرمن عالم، که دهدیاد از صاعقهٔ قهر شهنشاه زمان
سعد اکبر، فلک جاه و جلال اکبرشاهکه به مهر است جهانبخش و به کین ملک‌ستان
آن سلیمان زمان کز هوس نعمت اودر رحم همچو صدف طفل برآرد دندان
عدل او تا شده در ملک، رعیّت‌پرورگرگ را می‌رسد اسناد خیانت به شبان!
بس که عدلش ز جهان بار تحمّل برداشتبر زمین حمل هوا آمده چون کوه گران
ای که قدر تو به خورشید فرو نارد سروی که چتر تو بر افلاک فشاند دامان
کبریای تو ز وسعت چو محیط فلک استکز کنار است بری، بلکه تمام است میان
فی‌المثل نعل سمند تو گر آیینه شودهمچو خورشید در او سعد نماید کیوان
دست فرمان ترا هست کنون آن قدرتکه زند بر دهن توسن ایّام عنان
بخت با تخت تو نازنده چو ملک از انصافملک از انصاف تو آسوده چو درد از درمان
اجل از تیغ تو منعم چو سمندر ز آتشامل از جود تو خرّم چو گیا از باران
چرخ گردیده مطیع تو و از پنجهٔ مهردست بگشوده که با رای تو بندد پیمان
چه عجب ابرصفت گر ز تو ریزد گوهرچون شوی در عرق از شرم به گاه احسان
در رحم گر به خلاف تو زند طفل نفسشیر خونابه شود حامله را در پستان
از وقار تو جهان گر شود آرام‌پذیردیده‌وش جا نکند مرغ به دل در طیران(؟)
ور فتد پرتو رای تو به میدان ضمیربنماید ز سم توسن اندیشه نشان
عرصهٔ معرکهٔ رزم تو خوش گردابی‌ستکه درو خصم دهد جان و نیفتد به کران
ای خوش آن معرکهٔ رزم که سربازانتچون نی نیزه به خونریز ببندند میان
تیغ خونبار چنان گلشن کین را دهد آبکه شود از نم خون غنچهٔ پیکان خندان
تیر از چابکی شست به دشمن خود رابرساند چو خدنگ نظر از دیده نهان
مرگ بنشیند در منظرهٔ چشم زرهفتنه برخیزد از گوشهٔ ابروی کمان
تیغ در دست دلیران تو جان فرسایدگرچه ز آمد شد پیکان،شده باشد سوهان
آب آن تیغ سبکروح، درد زهرهٔ تابباد آن گرز گران‌سر، شکند رنگ توان
گلبن مرگ ازان آب کند سرسبزیگلشن عمر ازان باد نهد رو به خزان
تو هم از قلب سپه گرم عنان چون خورشیدبرکشی تیغ و به میدان بجهانی یکران
وه چه یکران جهانگرد، که می‌پنداردبرق را سلسله درپا، چو شود گرم عنان
برق سیری که چو از رهگذری می‌گذردمی‌دود بر اثرش، نی ز قفا، پیک گمان
چابک گرم عنانی که چو گلگون سرشکبر سر موی تواند که نماید جولان
همچو همّت نزند گام در آن عرصه به کامبس که او را به نظر، تنگ نماید میدان
فرق مشکل که ز بر هم زدن چشم کندگر شود از ظلمات شب هجران گذران
بروی افروخته چون برق و خروشنده چو رعدگه کنی حمله برین، گاه زنی نعره بر آن
از کمین حمله چو بر لشکر بدخواه آریصیدگاهی شود آن عرصه و در جنگ یلان
واندر آن معرکه، فیل تو که از گرمرویدر بیابان بلا، پشتهٔ ریگی‌ست روان
تن او سدّ سکندر نه، ولی پا در گلسر او گنبد گردان نه، ولی سرگردان
هیات دایرهٔ گوش و خم خرطومشتیغ کین راست سر و گوی زمین را چوگان
آن‌چنان خانه برانداز که چون قصر حبابخانهٔ دل شود از خیل خیالش ویران
گر شدی پیکر او روز نخستین، موجودبهر تمکین نشدی میخ زمین، کوه‌گران
آسمانی‌ست، ور از بندهٔ نداری باورفیلبان را بنگر بر سر او چون کیوان
از دل سنگ، دو سرچشمهٔ خون بگشایداز سر خشم چو بر کوه فشارد دندان
هر تنی را که به فرمان تو سازد پامالدر وی از بیم، عجب گردم حشر آید جان
در شکاری که کنی قصد شکاراندازیکمترین صید زبون تو بود شیر ژیان
ماند از حیرت آن دست وکمان تا دم حشردیدهٔ صید تو چون زخم شکاری، حیران
تازیان در تک و دو بر سر جان پای نهندصید از بس که بر اطراف دود جان‌افشان
هر شکاری که ز تیغ تو بگرداند رویباز سوی تو کمند آوردش موی‌کشان
هر طرف چیته‌ای از بندگشایی، که شودمرگ را سلسله جنبان و بلا را توفان
چیتهٔ برق شتابی که به همراهی اوفی‌المثل تیر جهد گر ز کمینگاه کمان،
در نخستین قدم، از تیر چنان در گذردکه به هنگام نگه، تیر نظر از مژگان
رگ جان‌گیرتر از پنجهٔ خونریز اجلخون دل خوارتر از غمزهٔ خونخوار بتان
چون پلنگ ارکند آهنگ به گردون، مشکلکه به مه، دست تطاول نرساند آسان
کرده در صید شکاری دهن آلوده به خونچون نگاری که دهان ساخته گلگون از پان
مایل طرفه غزالی شده و بر ساعدداغ‌نو ساخته ظاهر ز تمنّای نهان
یا نه داغ است، که هنگام هم‌آغوشیهاآهوی چین شده از نافه برو مشک‌فشان
نی غلط، مردمک دیدهٔ صاحب‌نظر استشده از گرمی می خوردن دایم یرقان
یا بر آتش ز پی دفع گزند است سپندیا بر اخگر همه‌جا مانده نشان از باران
در چنان روز، عجب گر ز وحوش و ز طیورهیچ جاندار سلامت برد از چنگ تو جان
پهن خوانی نهی از کشته، ولی نگذاریآن‌قدر زنده، که باشند بر آن خوان مهمان
مجلس خاص تو گنجی‌ست که مانند کلیدفتح بابی‌ست ز هر چین جبین دربان
به صفایی که درو بی‌مدد گفت‌وشنودراز پنهان شده چون صورت آیینه عیان
به هوایی که ازان بی‌اثر آب و زمینگر فشانی ز شرر تخم، بروید ریحان
بس که از بادهٔ صحبت شده پر کیفیّتباد ازو مست برون آمده افتان خیزان
مطربان با دل پر شوق در آن طرفه چمنهمچو بلبل مترنّم به هزاران دستان
بزم چون منظرهٔ چشم و تو چون مردم چشمدلبران گرد تو آراسته صف چون مژگان
موی شبرنگ بتان در شکن چیرهٔ آلزده از کفر شبیخون به سپاه ایمان
با چنین بزم، حق خلد برین بر طرف استگر ز خجلت شده باشد ز نظرها پنهان
گر ازین بزم، به فردوس برد باد خبراز خدا نعمت دنیا طلبند اهل جنان
ور به این بزم رسد، تا ابد از شرم دگربر گنهکار در خلد نبندد رضوان
داورا! دادگرا! رخصت اگر می‌دهی‌امشمّه‌ای می‌کنم از حال دل خویش بیان
عقده‌ای هست مرا غنچه صفت در دل تنگکه اگر شرح نمایم، گره افتد به زبان
منم آن درّ گرانمایه که پامال سپهرکرده چون قطرهٔ نیسان به زمینم یکسان
بخت بد داد مرا نشو و نما در چمنیکه گل و سبزه همان بود و خس و خار همان
درج دل بوده مرا گرچه پر از گوهر نظمچون صدف داشته‌ام مهر خموشی به دهان
چون یقین بود که بی‌عقده گشایی نکندآب این چشمه چو سیلاب بهاری طغیان
در طلب پای ز سر کرده و نعلین از چشمرو نهادم ز خراسان به سوی هندوستان
چشم دارم که شود همچو زلیخا امروزدولت پیر من از فیض جمال تو جوان
بیژن طالع من سر بدر آرد از چاهیوسف بخت من آزاد شود از زندان
غرضم ز آمدن این همه ره، تربیت استنه که بهر جَر و اخذ آمده‌ام چون دگران
گر تو از حلقه بگوشان خودم خوانی، منبکشم حلقهٔ اوصاف تو در گوش جهان
این مرا فایده در هر دو جهان می‌بخشدوان ترا گر ندهد سود، ندارد نقصان
از من این بود که خود را برسانم به درتکرم از توست دگر، خواه بخوان، خواه بران
تا ز برج سرطان مهر چو طالع گرددآسمان چون دل عشّاق شود آتشدان
خصم را ز آینهٔ خنجر عالمسوزتبگسلد رشتهٔ هستی، چو ز مهتاب، کتان
عافیت‌خواه ترا، زهر فنا روح‌فزادشمن جاه ترا، آب بقا عمرستان