شمارهٔ ۱۶ - در مدح نورنگخان
در گلو بینم گر از تیغ شهادت شربتییک دم از عمر به تلخی رفته یابم لذّتی
همچو مرغ نیم بسمل در میان خاک و خوننیم جانی دارم و از وی ندارم راحتی
چون به این آسودگی در عمر خود کم بودهاندکشتگان تیغ او دارند هر یک حسرتی
گاه قتلم از حسد بگرفت دشمن دست دوستباز در صد محنتم افکند و دارد منّتی
خویش را هر لحظه بینم در محبّت گرمتربا وجود آنکه هر دم پیشم آید محنتی
کس ندارد جرئت پابوس او از بیم جاندست میشویم ز جان و مینمایم جرئتی
از شکایت در عتاب آوردمش، بینم کنونمن ازو شرمنده، او هم دارد از من خجلتی
دارم از دست ستمهایش دل آزردهایکاش بهر شکوه در بزمش بیابم فرصتی
از وفا عمری که سر بر آستانش داشتمهر زمانم با سگان کوی او بود الفتی
این زمان کز کوی او محروم گشتم، هر زمانبر دلم از یاد هر الفت فزاید کلفتی
با کدامین دل روم سویش، همان گیرم که بازبا رقیبش دیدم و در دل گره شد حسرتی
چون ز بیداد تو مینالم، مرا معذور دارگر سگ کوی ترا از ناله دادم زحمتی
بهر یک دیدار دیگر بود، نه از بیم جانوقت کشتن خواستم گر از تو یک دم مهلتی
استماع نالهٔ نی حال میبخشد، ولیدارد آواز نی تیر تو دیگر حالتی
آنکه در بزم تو بر وصلم حسد بردی کجاستتا بگیرد از من و محرومی من عبرتی
خستهام دیدیّ و بر ریشم نبستی مرهمیزحمتم دادیّ و بر حالم نکردی رحمتی
آن ستمها کز تو دیدم کی ز دل بیرون رودگر نبینم روی خورشید همایون طلعتی
مهر کیوان منزلت، نورنگ دریادل که چرخبا علوّ آستان او ندارد رفعتی
آنقدر قدرت که با سر پنجهٔ انصاف اوحلقهٔ بازوی گردون را نباشد قدرتی
وان ولی نعمت که بر خوان سخایش حرص راهیچ در خاطر نماند آرزوی نعمتی
هر کجا انعام عامش گسترد خوان عطامیبرد در خورد استعداد، هر کس قسمتی
بس که در ایّام او دست تطاول کوته استزلف خوبان را به دل بردن نباشد رغبتی
از ستم در دور عدلش وحش و طیر آسودهاندهمچو بخت عاشقان هریک به خواب غفلتی
در زمان همّتش گشتند چون گوهر عزیزپیش ازین میبود اگر اهل طمع را ذلّتی
عام شد انعام تا حدّی که حیرت میکننددر وجود آید گر از طبع خسیسان خسّتی
در گلوی دشمنان، کار دم خنجر کندگر در آب تیغ او مضمر شود خاصیّتی
بس که در عهدش دد و دامند ایمن از گزنددر کمند، آهوی وحشی را نباشد وحشتی
ای که در دور تو بر دلهای محزون، از نشاطگوشهٔ بیتالحزن گردید بیتالعشرتی
هیچکس را نگسلد تیغ اجل تار حیاتتا نه از تیغ جهانسوز تو گیرد رخصتی
حاصل دریا و کان باشد ترا یکروزه خرجبلکه آن یک روز هم برنگذرد بیعسرتی
شد چنان دلها به عهدت از گزند ایمن که مارگر شود همخوابه، در خاطر نیفتد دهشتی
داورا! بر حسب فرمان از خراسان سوی هندآمدم، وین قصهٔ در هر شهر دارد شهرتی
از در ارباب دولت پا کشیدم، چون زدمدست در دامان جاه چون تو صاحبدولتی
رو به هر سویی نهادی، در قدم بودم تراگر سزاوار تو از دستم نیامد خدمتی
در خلا و در ملا، غایب نبودم لحظهایوز دعا و از ثنا فارغ نبودم ساعتی
این زمان کز آستانت با دل امّیدوارکردهام عزم دیار خویش بعد از مدّتی
بیتکلّف، بود امّیدم که از درگاه توگر پریشان آمدم، با خود برم جمعیّتی
جز تو ممنون کسی دیگر نباشم در جهانبا تو در جمعیّتم کس را نباشد شرکتی
در به روی خلق بندم، پا به دامان در کشمبا دل آسوده بنشینم به کنج عزلتی
دم به دم در شرح اوصافت کنم اندیشهایهر زمان در وصف اخلاقت نمایم فکرتی
در تصوّر کی گذر میکرد این معنی مراکز تو آخر کار من این رنگ یابد صورتی
از تو احسانی که من میخواستم نسبت به خویشبا لقایی کردهای نسبت به هر بینسبتی
تیرگی از تیرهبختیهای من کردی به منهمچو آن آیینه کز زنگی پذیرد ظلمتی
چشم آن میداشتم کز فتح باب دست توزین درم سوی در دیگر نیفتد حاجتی
چون ترا دیدم در همّت به رویم بستهایهمّتی ورزیدم و رفتم ازین در، همّتی!
گوهری بودم، مرا از دست دادی رایگانگرچه گوهر این زمان پیش تو دارد عزّتی
با وجود آنکه جای کلفت و آزار هستنی به خاطر دارم آزاری، نه در دل کلفتی
گر صد این مقدار هم بینم در احسانت فتورکسی ازان در اعتقادم راه یابد فترتی؟
یارب اندر عمر خود هرگز نباشم با حضوراز تو هرگز بر زبانم بگذرد گر غیبتی
همچو شام این ماجرا دارد کدورت، وقت شدکز دعا، چون صبح، میلی بر فرازی رایتی
تا غریبانی که دور افتادهاند از خان و مانجمله را سوی وطن باشد خیال رجعتی
مرجع اقبال و دولت باد تا روز قیامآستان بارگاه چون تو عالی حضرتی
دشمن جاه تو دشمنکام تا هنگام مرگاز وطن آواره هریک در بلای غربتی