گنج

شمارهٔ ۱۳ - در مدح حضرت علی علیه السّلام

۴۱ بیت
مرا به سینه چو شمعی‌ست جلوه‌گر آتشز آب دیده فزون است در جگر آتش
به راه بادیه‌ای آتشم به سرباردکه پای چون بنهم بگذرد ز سر آتش
ستاره سوخته پروانه‌ای‌ست مرغ دلمکه از غُلوی هوس می‌کشد به بر آتش
فسرده‌گو مزن آتش‌پرست را طعنهکه داده سوخته را لذت دگر آتش
هوای عشق ربودش مگر، که چون خورشیدبه رقص آمده از خویش بی‌خبر آتش؟
چو طفل جنبد و لب در سخن بجنباندمگر کند سبق عشق را ز بر آتش؟
شب از دلم غم او پا نمی‌نهد بیرونبه زیر پا بودش گرچه تا سحر آتش
ز وعده تو دل از راه رفت و نقصان کردچو گمرهی که به شب رو نهاد بر آتش
بود چو شیشه می خلعت محبّت راز سحر حسن تو رو آب و آستر آتش
در انتظار تو فرش رهند سوختگانمرو که ریخته بر هر سرگذر آتش
کشی ز سینه من گر خدنگهای جفابه صد زبان دهد از سوز دل خبر آتش
به زینهار زبان همچو مار کرده برونز بیم رمح شهنشاه دادگر آتش
شه نجف، اسداللّه، ساقی کوثرکه گردد از نم لطفش چو باده تر آتش
شهی که شاید اگر چون ملک شود عریانبه دور معدلتش از لباس شر آتش
وزد به حشر اگر باد لطف او، شایدکه منفعل شود از خویش در سقر آتش
اگر کند نظر از روی اعتبار، سزدکه همچو مشک شود دود و همچو زر آتش
شرار نعل سمندش به او گر آمیزدشود به صاعقه من بعد همسفر آتش
ایا شهی که عتاب تو گر اشاره کندز برق حادثه افتد به بحر و بر آتش
به آب لطف تو گر دیده شست‌وشو یابدنیاورد پس ازین تاب در نظر آتش
سموم قهر تو گر در چمن گذار کندبه جای برگ خزان ریزد از شجر آتش
چو شانه دور کند با زبانه تاب از مویدمی که حفظ تو آرد گذار بر آتش
ز برق تیغ تو اندیشه‌گر کند، شایدکه اتّصال نیابد به یکدگر آتش
وگر کبوتر عزم تو بگذرد برویچو آفتاب برآرد ز شعله پر آتش
خیال آتش قهرت اگر کند، شایدکه همچو بیضه فتد در دل گهر آتش
به باغ حفظ تو شاید که همچو پرتو گلبه روی خویش دهد آب را گذر آتش
به دور خُلق تو گلهای آتشین گرددنهند اهل جنون را اگر به سر آتش
چو گنج قارون شاید که در رود به زمیناگر شود ز وقار تو بهره‌ور آتش
شود مصوّر اگر خشم تو، زبانه زندبه جای بال زتمثال جانور آتش
به یاد خلق تو شاید که آب خضر چکداگر زند به رگ دود نیشتر آتش
برو اگر گذرد آفتاب همت تودگر عجب که تصرف کند به زر آتش
شها بر آتش من ریز آب مرحمتیکه در تنم تب مرگ است و در جگر آتش
سه ماه شد که به سوز دلی گرفتارمکز آتش دل من گفته الحذر آتش
تنم ز تاب تب غم به خویش پیچدچو تار موی که در وی کند اثر آتش
لبم پر آبله گردیده همچو شمع، مگرمرا به خوان اجل گشته ماحضر آتش؟
شود پر آبله انگشت حکمتش ز شرارنهد به نبض من خسته دل اگر آتش
رسیده بر لب بام آفتاب زندگی‌امچنانکه شعله زد از روزنم مگر آتش
چو خاک، تشنه لب آب رحمتم، تاکیدهد ز شعله مرا نامه (؟) خطر آتش؟
دگر خموش شوم، کز زبان درازی خویشچو مهر دست ندامت زند به سر آتش
کنم دعای تو ورد زبان که دست دعازند چو خنجر عدل تو آب بر آتش
الا به باغ جهان تا کند کلیم آسادهان غهچه سیراب را ضرر آتش
ز بهر خاک نشین تو بر دمد ریحاناگر قدم بنهد چون خلیل در آتش