گنج

شمارهٔ ۱۲ - در مدح ابراهیم میرزا

۹۳ بیت
شبی در سیاهی چو روز مصایبگشوده چو اهل مصایب ذوایب
شکن بر شکن همچو زنجیر سوداگره بر گره همچو ابروی حاجب
دعا گمره شاهراه اجابتبلا حاجب بارگاه مطایب
نگون یوسف مه به چاه مشارقگره قرص خور در گلوی مغارب
به رفتن فلک در تردّد، ولیکنچو شخصی که در خواب گردیده هارب
مگو شب، سیه زال نامهربانیکه زاید ازو طفل امّید خایب
ز پایان او خلق نومید چندانکه صبح دوم را شمردند کاذب
درو تیرگی تا به حدّی که غافلنهادی قدم شخص در نار لاهب
مکدّر در آن زنگبار کدورتچو آیینهٔ زنگیان نجم ثاقب
کثافت در آن آن‌قدر کآفرینشز لطف بدن چون پری بود غایب
در اوّل قدم آبله کرده یکسرز دشواری راه، پای کواکب
درین شب رهی بود پیشم که گردوندر افراط و تفریط ازو بود کاسب
فروتر ز بخل و فزونتر ز همّتنشیب و فرازش به چندین مراتب
فرازش به جایی که در نیمهٔ شبهویدا شدی صبح و شام از دو جانب
چنان کوه گردون شکوهی که بودیدرو چشمه‌سار از نجوم ثواقب
به بالای آن کوه اندیشه‌فرسافتادی به راکب ظلال مراکب
نشیبش به حدّی که قارون و کیواننمودی به هم چون دو پیکر مقارب
در آن صیدگه از دد و دام کوتهکمند بلیّات چرخ معاقب
نفیر سرافیل در وی ز پستیچو افسانه از بهر خواب ارانب
ز گرمای آن دوزخ بی‌گناهانسپند ثوابت شرروار ذایب
ز بی‌آبی چشمهٔ چشم عاشقزبان بر لب افکنده مژگان ساکب
به هر گام بی‌دستیاریّ آتششدی آبله داغ در پای ذاهب
شدی آب چون آبله در ته پابه روی زمین میخ نعل مراکب
مگر از گدازندگی تشنگان رادمی آب پیدا شدی در مشارب
درین ره که هر دم ز بی‌اعتدالیگرفتی سر راه ذاهب چو ناهب
قضا را به من مرکبی بود همرهنه مرکب، که مجموعه‌‌ای از معایب
چنان صادق‌الاعتقادی که هر دمفتادی به صد حیله در پای صاحب
شدی منحصر طاعت او به سجدهبُدی فی‌المثل گر ز شیخان تایب
ز سستی فتادی به رو همچو سایهبرو گر شدی نور خورشید راکب
ز چشمان او پردهٔ عنکبوتینمایان چو از غار، بیت عناکب
قلم گر شدی فی‌المثل دست و پایشبماندی ز همراهی دست کاتب
مرا بود خرسنگ ره، تا زمانیکه از درگه صبح برخاست حاجب
تعالی‌اللّه از صبح دولت که سرزدچو از خاطر پیر، تدبیر صایب
ازو آفتاب سعادت فروزانچو نور صباح از جبین اطایب
همش پنبه از بهر داغ کدورتهمش مرهم از بهر زخم نوایب
همی‌کرد اشارت کلید بشارتکه این است گنجور گنج مطالب
شکفتم ازین مژده و برگشادمچو گل دست حاجت به درگاه واجب
که یارب به جذب کمند محبّتکه مطلوب ازان شد طلبکار طالب
به ناز بتی کز تقاضای خوبینهان تابع و آشکار است عاتب
به خرسندی عاشق از ذوق وعدهچو شب زنده‌دار از دم صبح کاذب
به دیوانه‌ای کش همین است طاعتکه آزاد باشد ز قید مذاهب
به امّیدواری که از انتظاریبه دشواری‌اش جان برآید ز قالب
که بیرونم آور ازین راه محنتمرا وارهان زین کمند مصایب
هنوزم ز لشکرگه دل نکردهسپاه دعا عزم درگاه واهب
که آمد به گوشم خروش سروشیکه ای مبتلای بلا از دو جانب
ترا مژده کان روز آمد که بینیرخ آفتاب کواکب مواکب
سمّی خلیل آنکه از فیض لطفشچکد آب حیوان ز نیش عقارب
زند در دبستان عقلش چو طفلاندم از ساده‌لوحی سپهر ملاعب
مه نو شود گر کلید عتابش (کذا)رود در حجاب سیاهی چو حاجب
به‌سان کمان در کمینگاه خُلقشنیفتد گره در کمند حواجب
ز آسایش عهد او زخم خنجرز پهلوی مضروب خندد به ضارب
کمندش دهد جذبه‌ای گر به شبنمشود مهر را جانب خویش جاذب
ز تاثیر زنجیر حفظش، نمایدگره چون سلاسل به زلف کواعب
تواند به دست خرد برگرفتن... اوایل ز روی عواقب
تویی آنکه در مذب شخص قدرتبود سجده مکروه و معراج واجب
نپیچد به هم در زوایای طبعتچو اوتار خورشید، تار عناکب
زرای تو شاید که چون اختر آیدمطر در نظر از ضمیر سحایب
شود مو بر اندام، دام عقوبتچو خورشید محشر شوی ‌گر معاتب
کند باز جود تو صید جهانیکه چون مهر در هم نیارد مخالب
ز اغصان به جای ثمر شعله ریزداگر بنگری سوی گلزار، غاضب
توان گفتن آیینه دانش، چو گرددشراب ضمیر ترا مهره شارب
فکندی چنان پرده عیب‌پوشیکه امساک پوشد لباس مواهب
اگر دستگیری ز قدر تو بیندزند پنجه بر مه پلنگ محارب
بتابد اگر آفتاب سخایتشود موج دریا، سراب سباسب
گرانی درآید به گوش مخاطَباگر از وقار تو گوید مخاطب
ز انعام و اکرام پی‌در‌پی تومواکب فرامش کند از مواجب
خوش آن دم که در مجلست این غزل رادهد قول مطرب علوّ مراتب
درین خردسالی نباشد مناسبکه باشی به هر نامناسب مصاحب
دمی بی‌رقیبان نه‌ای، وز محبّتنخواهم ترا یک دم از دیده غایب
تو کم لطفی و من درین غم که دشمنشود بر من آهسته آهسته غالب
شود تا نزاع من و غیر افزوننگاهش رعایت کند هر دو جانب
دلش جمع گردیده گویا ز مرگمکه امروز بر کشتنم نیست راغب
مرا می‌کشد غیرت اینکه با منسخن گوید و بنگرد بر جوانب
ز بیداد او عاقبت داد خود رابرد بنده میلی به درگاه صاحب
تنم آشیان عقاب عقوبتدلم پاسبان متاع متاعب
مرا شاعری کار و بیکارم امّامدار معاشم به خویش و اقارب
چه خویش و اقارب، که در بغض و کینهبه افعی مشابه، به عقرب مقارب
از ایشان چو از بت‌پرستان شهادتدو مصراع موزون یکی از اغرایب
ز نقصان ادراک و جهل مرکّبچو آیینه قلب، معیوب و عایب
من از کار خود خوار در پیش ایشانچو بدنام اسلام در دیر راهب
ز بی حاصلیهای این پیشه، بر منزبان اقارب چو نیش عقارب
ازین فارغ البالی‌ام در تعجّبز بخت من الحق نمود از عجایب
کزان دوزخ ناامیدی فتادمبه بزم تو، یعنی بهشت مآرب
نثار تو کردم دُر شاهواریبه آویزه گوش گردون مناسب
سراسر به دیبای الفاظ دلکشچو قدّ شواهد خیالات صایب
درو حور بیت از دو مصراع موزونبر اطراف افکنده مشکین ذوایب
چه بیتی، که هر کس درآید نبیندچو آیینه چین بر جبین حواجب
به دست و عنان و به پا و رکابتکه غیر از ثنای تو بعد از مناقب
مراتا به غایت نگردیده در دلچو وصف اعاجم، چه مدح اعارب
به دیوان اندیشه‌ام بعد ازین همجناب ترا باد نایاب، نایب
به این شغل بادا دعاگوی، انسبکه آن هم بود منصبی از مناصب
الا تا شب و روز، خورشید باشددرآفاق گه شارق و گاه غارب
ترا مهر دولت برآید ز شرقیکه او را نباشد زوال از مغارب