گنج

شمارهٔ ۱۱ - در مدح نورنگ خان

۶۵ بیت
شبی چو حلقهٔ گیسوی لعبتان چگلسواد دیدهٔ پر نور و نوردیدهٔ دل
شبی چو زلف نگار از نسیم غالیه بوشبی چو روز وصال از نشاط مستعجل
هوا خوش و فرح‌افزا به غایتی که مگرفکنده بود همی بر زمانه طوبی ظل
به زیر بار گرانسنگ از سبکروحیبه رقص آمدی از نالهٔ جرس محمل
چنان نجوم فروزان که با فروغ سهاز نور خویش خجل بود شمع در محفل
ز اعتدال هوا چون مسیح جان دادیاگر شدی ملک‌الموت ز آسمان نازل
چو خال چهره خوشاینده بودی، ار به مثلبه آفتاب ازو ذرّه‌ای شدی داخل
جهان ز ماه شب‌افروز آن‌چنان روشنکه طعنه بر مه نخشب زدی چَهِ بابل
جهان چو دیده منوّر، چنانکه در وی دودبسی زیاده نمودی ز آتش شاعل
به روی تختهٔ غبرا، زمانه از مهتاببه آبنوس همی کرد عاج را واصل
ز روشنایی آن شب عجب نبود، اگرچو باد، شخص در آتش درون شدی غافل
شبی چنین و جهانی به خواب راحت و منبه صد زبان متشکّی ز عمر بی‌حاصل
گهی ز سرکشی بخت سرکشیده ملولگهی ز ناخوشی عمر بر گذشته خجل
به جان رسیده ز اندیشه‌های لایُعنیبه تنگ آمده از گفته‌های لاطایل
نسیم صبح و نشاط هوا و رغبت خوابببست روزن چشم و گشود دیدهٔ دل
مرا به خواب در آمد محیط پرگهریچو قلزم فلک امّا نه همچو او هایل
در آب روشن او شست‌وشو اگر کردیز چهر زنگی شب، تیرگی شد زایل
ز قدر، فرش قدم کرده آن‌قدر گوهرکه زیر پای وی آلودگی ندیده ز گل
گهر به جای خس افکنده خویش را به کنارصدف به جای کشف جا گرفته بر ساحل
مثابهٔ گل او درصفا، دل صافینمونهٔ کف او در عطا، کف باذل
گهر چو عکس کواکب نمودی از ته آبکه در میان نشدی آبش از صفا حایل
به روی آب ز کیفیّت هوا چو حبابشدی به طفل گهر، مریم صدف حامل
ز بار دُر، شتر موج، غرق آب و عرقهزار بار گرانبارتر ز صد محمل
زمان زمان ز میان گنجهای باد آوردچو موج از پی هم می‌رسید بر ساحل
ازان میانه به همراهی نسیم مرادسفینه‌ها به سواحل چو ماه نو مایل
ز ذوق خواب خوشی این‌چنین، سراسیمهز جای جستم و بیرون دویدم از منزل
شدم دچار به پیری که بود عقل نخستچو کودکان به دبستان علم او جاهل
سلام کردم و گفتم که ای به آسانیگره‌گشای دلت کرده حلّ هر مشکل
مرا به واقعه این رو نمود، داد جوابکه ای مقیّد خواب تو دولت عاجل
ترا ز بخت بشارت که سرفراز شویبه دستبوس شه دادگستر عادل
ستاره حشمت و مه طلعت و قضا قدرتسپهر کوکبه نورنگ‌خان دریادل
کمینه خادم او چون سکندر و داراکهینه بندهٔ او همچو سنجر و طغرل
چه احتیاج به کسب کمال در عهدشکه چون مسیح بزایند کودکان کامل
ایا شهی که اگر فی‌المثل بساط زمینصف سپاه جلال ترا شود منزل
کند چو شعلهٔ آتش عروج، پیکر خاکبه سوی مقصد عالی ز عالم سافل
مسیح خلق تو آن را که روح تازه کندچو شمع، زندگی او فزاید از بسمل
اگر ز مهر ضمیر تو تربیت یابدبعینه چو سواد بصر شود فلفل
چو مهر عفو تو پرتو به محشر اندازدز انفعال نبیند قتیل در قاتل
چو نُقل بزم شود نَقل دست همّت توچو آفتاب، زر افشان شود لب باقل
به عهد جود تو چشمی به راه نتوان یافتبه غیر چشم سخاپیشه بر ره سایل
سخاوت تو سرایت به خلق کرده چنانکه چون چنار نیاید به هم، کف مدخل
...طلب که اهل طمع را همیشه بوده به دل
سزد اگر نشود متصّل زمان به زماناگر زمانه وقار ترا شود حامل
عجب که ملک جهان همچو نقطهٔ موهومگه عطای تو تقسیم را شود قابل
بعید نیست که با طوق ماه نو، سازدحکیم عشق تو، مجنون عشق را عاقل
ز آرزو به زمان تو عاشقان دورندکه وصل پیشتر از آرزو شود حاصل
زبان به وصف کمالت کسی که بگشایدبه عجز خویش در اوّل سخن شود قایل
به محفلت غزل عاشقانه‌ای گویمکه خوش بود غزل عاشقانه در محفل
از آنچه با دل و جان کرده‌ای، مباش خجلکه کرده‌ام بحلت هم ز جان و هم از دل
شوم غلام عزیزی که یوسف از خط و خالبه او نوشته خط بندگیّ و کرده سجل
ازین نشاط که گردیده صید فتراکشنمی‌رسد به زمین پای آهوی بسمل
خوش آن کرشمه که هنگام جنگ ازو یابمدل ستیزه‌گرش را به آشتی مایل
نگاه دم به دمش سوی من به این غرض استکه بنگرد به دگر سو چو بیندم غافل
ز روی دل خجلم کو ز سخت‌جانی منچها کشید ز دست بتان سنگین‌دل
کدام وعده که کردیّ و آن نبود خلافکدام عهد که بستیّ و آن نشد باطل
ز داغ عشق تو کس نیست بی‌نصیب، که هستچو خوان نعمت نوّاب، خلق را شامل
سپهر منزلتا! نردبان فضل ترافرازم طارم اعلاست پایهٔ سافل
تو آن گلی که درین باغ نخل همّت توچو طوبی افکند از کبریا به گردون ظل
درین زمانه عنایات بی‌نهایت توستکه هست شامل احوال مردم فاضل
اگر قبول عنایت نیابم از تو، رواستکه مقبلان همه نامم کنند ناقابل
ره ثنا نشود چون به سعی میلی طیهزار سال گر این شغل را شوم شاغل
سزد که قافله‌های دعا ز ملک دلمبه سوی مرحلهٔ آسمان شود راحل
امید هست که تا در قلمرو هستیشود به حکم ازل، شحنهٔ اجل عامل
هر آنچه می‌شود از دفتر بقا خارجکند به عمر تو مستوفی قضا داخل
هزار سال بقا گر ترا بود باقیهزار سال دگر آوری برو فاضل