گنج

شمارهٔ ۱۰ - در مدح ابراهیم میرزا

۴۳ بیت
از کجا می‌رسی ای پیک صبا کز پی همخیر مقدم کنی آویزهٔ گوش عالم
دم جانبخش تو در وادی روح‌افزاییبا مسیحاست قدم بر قدم و دم بر دم
از تو در جلوه‌گری شهپر طاوس بهشتوز تو در پرده‌دری نافهٔ آهوی حرم
گه شتابنده چو خضری به سوی آب حیاتگه خرامنده چو سروی به گلستان ارم
گاه‌گل در قدمت خرمن جان داده به بادگه شکوفه به سرت ریخته همیان درم
ظاهرا می‌رسی از پیش سلیمان جاهیکآسمان نام نهادش مه خورشید علم
درّ بی‌قیمت دریای وجود، ابراهیمکه وجود آمده با همّت او عین عدم
آدمیزاده نگردیده به ذاتش عالموز فرشته شده، اللّه تعالی، اعلم
در کف همّت آن تازه‌گل، از خواری خویشچه عجب گوهر اگر آب شود چون شبنم
گنج‌پردازی و گنجینه‌براندازی اوتا به حدّی‌ست که شرمندهٔ او گشته کرم
از نهیبش ز در گنج بقا همچو کلیدقفل بگشوده به دندانهٔ دندان، ارقم
گر کشند از سر گیسوی عتابش تمثالنیش آزار بر انگشت زند مار قلم
هرگه آن شمه نهد مُهر به پروانه قهرهمچو خورشید، نگین گرم شود در خاتم
گر خیال حرمش آینه آرد به ضمیرره نیابد به حریمش نظر نامحرم
زخم گویا به تن ماه نو از خنجر اوستکه دهن باز کند روزبه‌روز از مرهم
ای علی‌رزم سلیمان‌سپه یوسف‌رخوی حسن‌خلق حسینی‌نسب عیسی‌دم
جای آن هست که بالخاصیه از شوق نثارچون شکوفه دمد از پنجهٔ جود تو درم
شبنم لطف تو گر آب زند بر آتشهمچو گلبرگ تر از شعله فرو ریزد نم
پیچد از تاب چو موی سر آتش بر خویشگر نهد پا به سر صفحهٔ جود تو رقم
با وقار تو عجب نیست که از مادر کلکهمچو زنگی بچهٔ زلف، الف زاید خم
نقطهٔ رای تو گر حامله آرد به خیالطفل چون صورت آیینه نماید ز شکم
جام انصاف تو از صافدلی آینه‌ای‌ستکه در آن طرّهٔ خوبان ننماید درهم
دست لطف تو اگر عود نهد بر آتشدود از مجمره چون سبزه برآید خرّم
اژدها را کند از خلق تو در صید کمندهمچو صورت ندهد آهوی وحشی را رم
پیش خورشید ضمیر تو، چو آیینه، پریراز خود را نتواند که بپوشد ز آدم
عرصهٔ محشر عفو تو قیامت جایی‌ستکه مساوی‌ست درو طاعت و عصیان با هم
موج بر چشمهٔ خنجر نبود از جوهرکه ز انصاف تو پر چین شده ابروی ستم
گرنه دردل گذرانیده دم تیغ ترامادر جود تو از بهر چه زاید توأم؟
غیر فکر تو در آیینهٔ دل، شخص خیالپای چون صورت آیینه نسازد محکم
ای پری طلعت مه رایت خورشید سریروی فلک سیر ملک سیرت سیّاره حشم
تا دلم گشته ز گنجینهٔ وصلت محرومتا سرشکم شده در پردهٔ هجرت محرم
گه رسانیده سحاب کرمم آب به آبگه فزون ساخته گنجور دلم غم بر غم
نه چو فانوس دلم داشته در سینه قرارنه چو پرگار برون مانده‌ام از خانه قدم
دست از زندگی‌ام شسته به خونابهٔ دلمردم دیده که پوشیده لباس ماتم
تا شنیدم که ازین راه عنان تافته‌ایباز گردیده‌ام از نیمه ره شهر عدم
چشمهٔ طبعم، آبی که ازین پیش نداشتمی‌توان یافت ازین نظم که آن هم شده کم
کاوش تربیتت گر نشود عقده‌گشایزود باشد که ازین چشمه برون نایدنم
ور سخای تو کند آن قدرم دلجوییکه دلم وارهد از بند غم و قید الم
به زبان قلم اهل معانی سوگندبه کلید در گنجینهٔ اشعار قسم
که به جایی رسم از سلسله جنبانی نظمکه خورد سلسلهٔ قافیه‌سنجان برهم
وقت آن است که در گلشن مدحت میلیسازد از برگ دعا، نخل زبان را خرّم
تا در ایّام نگردد نفس باد گرهتا در آفاق دم از صدق زند صبح دوم
بی‌رضای تو گر ایّام برآرد نفسییارب اندر گلوی صبح فرو بندد دم