گنج

شمارهٔ ۱۴ - در مدح نورنگ

۴۵ بیت
ای شراب خوشدلی از جام دوران یافتهکام دل بی‌منّت گیتی ز یزدان یافته
زان ترا نورنگ نام از عالم بالا رسیدکز تو باغ دهر از نو، رنگ احسان یافته
آن تویی کز نوبهار خلق و ابر جود توبحر عنبر در کنار و گل به دامان یافته
وان تویی کز عطف دامان تو خیّاط ازلمرقبای آفرینش را گریبان یافته
با خیال فسحت جاهت که عالم عالم استمور در دل وسعت ملک سلیمان یافته
گشته از روی تو مجلس گلشن و دل از نشاطعندلیب باغ معنی را غزلخوان یافته
دل پس از عمری که جا در بزم جانان یافتهاز تغافلهای او خود را پشیمان یافته
وصل آن غیر آشنا با دست رشک الماس ریختبر جراحتها که دل از تیغ هجران یافته
دل میان آتش و آب است از بیم و امیدکز عتاب آشکارش لطف پنهان یافته
جان به عزم رحلت و من شاد ازین معنی که دلدرد چندین ساله ار امید درمان یافته
کشتگان تیغ جانان را ز انفاس مسیحدیده دل زنگ بر آیینه جان یافته
بس که از کیفیت چشم تو سرمستند خلقتوبه کردن می پرست از باده آسان یافته
گوش کی بر منع شیخ پاکدامان می‌نهدآنکه ذوق مستی و چاک گریبان یافته
مبتلای صد بلا میلی به جرم دوستیخویش را چون بندگان حضرت خان یافته
ای فلک قدری که بر درگاه عالی جاه توتاج سرداران شکست از چوب دربان یافته
صرصر قهرت اگر افکنده بر گردون گذارچون بنات النّعش پروین را پریشان یافته
آسمان بنموده ماه نو که اندر خدمتتگردنش فرسودگی از طوق فرمان یافته
بارها از دهشت پیکان زهرآلود توآسمان خورشید را در ذره پنهان یافته
کودک صلب بداندیش از نهیب تیغ تواز عدم ناآمده، خود راپشیمان یافته
هر کجا خورشید رایت گشته تابان، روزگارمهر را بی‌نور تر از چشم حیران یافته
آسمان خورشید را صیدگاه قهر توهمچو صید زخم دار افتان و خیزان یافته
میزبانی کرده تا روز قیامت خلق راهر که را یک بار احسان تو مهمان یافته
بس که توفیق است در عهد تو مردم را رفیقبت‌پرست از سجده بت، بوی ایمان یافته
تیرمار مرگ کز زخمش خلاصی کس ندیدظاهرا از نوک پیکان تو دندان یافته
روزگار افلاک را در رستخیز قهر توکشتی سرگشته اندر موج توفان یافته
آسمان از رشک آن دست و دل گوهرفشانآب در چشم یم و خون در دل کان یافته
آنکه کان را جُسته از بهر نثار بزم تولعل را از خرّمی چون غنچه خندان یافته
یوسف رایت چو در مرآت مهر افکند عکسخضر عقل اندر سیاهی آب حیوان یافته
بحر اندر عهد احسان تو می‌زد لاف جودزین گناه از ابر نیسان تیر باران یافته
هر که از اوج کمالت کرد بر گیتی نگاهبا زمین خورشید را چون سایه یکسان یافته
مهر را از برق خرمن سوز قهرت با شعاعآسمان همچون سواد چشم و مژگان یافته
از همجوم خاکبوسان در رهت چو ماه نوکاسه سرها شکست از نعل یکران یافته
وه چه یکرانی که هرگه جسته از جا یک دوگامپیک وهم آن را برون زین هفت میدان یافته
تر نگشته از سبکروحیّ و چالاکی سمشگر نسیم آسا به روی آب جولان یافته
بارها ز آهسته رفتاری به میدان سپهرگوی مه در دست و پایش زخم چوگان یافته
ای پی آرایش دیوان قدرت آسمانلاجوردی صفحه‌ای از نقره افشان یافته
بس که عالی شد اساس کاخ رنگ‌آمیز توچرخ رنگ لاجورد از طاق ایوان یافته
همّتت با آنکه داده عالمی در هر سوالانفعال از سایلان هنگام احسان یافته
بی‌تکلّف آن تویی کامروز در بازار دهرنظم از طبع سخن سنج تو میزان یافته
هر چه جز مدح تو بر اوراق خاطر بسته نقشعقل آن را مستحق خط بطلان یافته
گرچه نتوان برد نام نظم من، اما خوشمکاین همایون نامه از نام تو عنوان یافته
نیستم لایق به احسان تو، اما دور نیستذره‌ای صد فیض از خورشید تابان یافته
شرمسارم کز تو با این طبع ناقص،دیده‌امآن عنایتها که خاقانی ز خاقان یافته
تا دهد باد بهاری خاک را آب حیاتتا شود جان از سموم و زهر نقصان یافته
خصمت از باد بهاری دیده آسیب سمومنیکخواه از زهر نفع آب حیوان یافته