شمارهٔ ۷ - مدح ابوالفضایل
بوالفضایل که سیدیست اصیلزهره شیر دارد و تن پیل
کارها دیده بزمها خوردهکامها رانده رزمها کرده
فخر گردان و تاج را دانستزو دل شاه سخت شادانست
شاه را طبع در نشاط آردمی که با او خورند بگوارد
چشم بد دور صورتی داردکه شجاعت ازو همی بارد
بزم را چون پگاه برخیزدعشرتی از میان برانگیزد
ساغر بوالفضایلی بر کفبرود چون مبارزان بر صف
دوستگانی دهد ندیمان رابر فروزد دل کریمان را
مست گردد چو پیل با یک و پنجنقل سازد ز نارسیده ترنج
عیب او نیز یاد خواهم کرددل خصمانش شاد خواهم کرد
کس نباشد قمار دوست چو اوز آن همه طایفه هموست همو
خواهد از شاه تا قمار کندببرد سیم و در کنار کند
چون حریفان به جمله گرد آیندسیم ریزند و کیسه بگشایند
نا زده زخم خرمراد او رابکند صد هزار گونه دعا
باز چون ماند سیم کم شمرددست چون بر زد از میان ببرد
چون برد آستین کند پر سیمندهد هیچ بورک اینت غنیم
بستهد چون نماند بر خیزدبا حریفان به جمله بستیزد
چون موکل شود بدو فراشعشوه ها سازد و دهد کرناش
راست گویم ظریف جانوریستاز لطافت به راستی جگریست
چه عجب گر زنانش فتنه شونداز پس او به شهرها بروند
هیچ زن را به لطف ننوازدتا همه خانه اش نپردازد
سغبه گردند و دوست گیرندشجامه و سیم و زر پذیرندش