شمارهٔ ۵ - مدح خواجه ابونصر
خواجه بونصر پارسی که جهانهیچ همتا نداردش ز مهان
آن دبیری که تا قلم برداشتهمه بر صحن درج سحر نگاشت
و آن سواری که تا سوار شدستزو دل کفر بی قرار شدست
شاه را بوده نایب کاریکرده شغل سپاهسالاری
سرکشان را نموده در پیکارکه چگونه کنند مردان کار
هر سخن کو بگوید از هر درچون گهر بایدش نشاند به زر
مجلس شاه را چنان باشدکه بدن را لطیف جان باشد
چون ز می دلش مست و خرم شدجد و هزلش تمام در هم شد
طیبتی طرفه در میان افکندثلث شهنامه در زبان افکند
ساتگینی گرفت و پس برخاستدولت شه ز پاک یزدان خواست
مرکز حشمت و سیادت باددولتش هر زمان زیادت باد
سر همت بلند باد بدوشادمان شاه شیرزاد بدو