گنج

شمارهٔ ۱۴ - صفت محمد نایی

لحن نای محمد ناییارغنونی بود به تنهایی
چون به سر نای او درافتد دمشاد گردد دلی که دارد غم
نغمه او چو جان بیفزایدگر نثارش کنند جان شاید
راحت آن ساعتست کو از خشممهره بازی کند به پلک دو چشم
امر و نهی از امارتش خیزدزر و در از عبارتش ریزد
مطربان را به جمله گرد آردپرده از پیش صفه بردارد
ناصر کل دوان شود هر سولت و سیلی روان شود هر سو
آن خر کون دریده بیرو رابزند . . . خواره بانو را
زین همه زخم و چوب بند و جرسغرض او بر آش باشد و بس
گر نه زین روسبی و آن گندهنبود حاصلی مگر خنده
قلتبان چون گرفت خشم و لجاجزود گردد روان ز هر سو کاج
چون ببیند ز خره دانگانهجمله دارد فدای او خانه
در همه حال سیم دارد دوستقلتبانی از آتش عادت و خوست