گنج

شمارهٔ ۸۸ - از بخت همیشه سرنگونم

از بخت همیشه سرنگونمزیرا که چو دیگران نه دونم
زین عمر که کاست انده دلهر روز همی شود فزونم
زیبد که منی کنم ازیراکاز دل میم و ز پشت نونم
ای چرخ تو چندم آزماییزر و گهری به آزمونم
پیوسته ز بهر تنگ زندانچون مار همی کنی فسونم
جز بر تن و جان من نکوییاز خلق بر تن من زبونم
در حبس بدین چنین زمستانترسم که فزون شود جنونم
بگداخت ز گریه دیدگانمدر سر باشد فسرده خونم
پر پنبه و آرد شد در و باممن گرسنه و برهنه چونم
هر چند به کام و رأی من نیستبخت بد و دولت زبونم
گنگیست چو چوب همنشینمکوریست چو سنگ رهنمونم
شکر ایزد را که اندرین حبساز دیدن سفلگان مصونم