شمارهٔ ۶۹ - ستایش و تشجیع خویش
تو ای تن برامش میا و مروتو ای سر به شادی مخسب و مخیز
تو ای دل دژم باش و هموار باشتو ای دیده خون ریز و پیوسته ریز
نبینید پیری که جان مرانشسته ست چون شیری اندر نخیز
بناگوش من پر ز شمشیر کردز موی سپید اینت کین و ستیز
عجب می کند زان بناگوش منکه هرگز ندیده ست شمشیر تیز
از آن رو که با تیغ تیز آشنامر او را نبوده ست در رستخیز
شناسد مرا تیغ بران که کسندیده ست پشت مرا در گریز
چو نیزه روم در اجل بند بنداگر همچو جوشن شوم ریز ریز