گنج

شمارهٔ ۳۵ - موعظت

چرخ چندیمان به خاک اندر کشیدچند ناکامی به روی ما رسید
هیچ حسرت ماند کاین دل آن نخورد؟هیچ عبرت ماند کاین چشم آن ندید؟
لعبت زنجیر زلف حلقه جعدبر جدایی دل نهاد و آرمید
آب رویم برد آب دیدگانتا زمانه بدخویی پیش آورید
راز من چون آفتاب اندر جهانروزگار نامساعد گسترید
دوستان گویند بس کردی مرالاجرم شد ناخوشت عیش لذیذ
ناشنیدستی که پیغمبر چه گفتمن شنیدستم ز من باید شنید
قال ایاکم و خضراء الدمندور از آن پاکی که اصل آن پلید
مشت هرگز کی برآید با درفشپنبه با آتش کجا یارد چخید
دست چون ماند به زیر سنگ سختجز به نرمی کی توان بیرون کشید
نامبین گفتم این ابیات از آنکستر دل یکبارگی نتوان درید