شمارهٔ ۲۳ - مرثیت
راشد از رشد روزگار نیافترشد از اینگونه بس فراوان کرد
تن او را که جان دانش بودفلک جان ربای بی جان کرد
گوهری بود رشکش آمد ازودر دل خاک از آتش پنهان کرد
ای برادر چگونه شرح دهیمآنچه بر ما سپهر گردان کرد
هر زیارت ز مال و جاه که بودما دو تن را به قهر نقصان کرد
دل ما خود ز حبس بریان بوددیده ما ز درد گریان بود
صالحی داشتم که شیر نکردآنچه او سالها به میدان کرد
چون همی دید کار من دشوارکار خود را به مرگ آسان کرد
راشدی داشتی تو فرزندیکه همه کار تو به سامان کرد
در ربودش ز تو زمانه دونتا تو را مستمند و حیران کرد
بد نیارست کرد چرخ بدوتا تو را در نهفته زندان کرد
زانکه دانست کاین چنین فعلیبا تو جز پای بسته نتوان کرد
تو بر آن راشد آن جزع کردیکه همه کس حکایت آن کرد
داستانی شد آنچه بر صالحباز مسعود سعد سلمان کرد