شمارهٔ ۱۹ - به عمر کاک فرستاده
عمر کاک را که خواهد گفتکای عزیز و گزین برادر دوست
در هوای من اردل تو دوتاستدل من در هوای تو یک توست
مهر هر کس کهن کهن گشتهدر دل من زمان زمان نو نوست
برگ و پوست گشته ای با منچون توانم نشست به برگ و پوست
به تو محتاج گشته ام که مراپای بی زور و دست بی نیروست
آنکه محتاج او نیم همه روزمانده در پیش من چو دست آهوست
برود آنکه زوست راحت مننرود آنکه غصه من ازوست
شدن او چو مهر بر آبستماندن این چو نقش بر زیلوست
تو بر من به آمدن خو کنکه مرا خوست باز جستن دوست