شمارهٔ ۱۴۴ - قطعه
ز اقبال تو شاها گفت خواهمیکی مشروح دستی با دلالت
من آن عدلم درین معنی به گفتارکه در گیتی بخوانندم عدالت
مرا یاقوت خاتم سرخ روی استاز آن شادی نام با جلالت
اگر یاقوت ها هم سرخ رویندولیکن سرفرویند از خجالت
مرا فکرت چنین گفت و درین ریاببه دانش می کند فکرت حوالت
چنین دانم که دانش نه ز خود گفتکه از روح الامین بود این مقالت
هر آنکو این سخن باور نداردندارد جز ره جهل و ضلالت
درستست این سخن نی مستحیل استکه ملکت را نباشد استحالت