شمارهٔ ۱۴۳ - شکوه از سعایت ابوالفرج
بوالفرج شرم نامدت که بجهدبه چنین حبس و بندم افکندی
تا من اکنون ز غم همی گریمتو به شادی ز دور می خندی
شد فراموش کز برای تو بازمن چه کردم ز نیک پیوندی
مر تو را هیچ باک نامد از آنکنوزده سال بوده ام بندی
زآن خداوند من که از همه نوعداشت بر تو بسی خداوندی
گشته او را یقین که تو شده ایبا همه دشمنانش سوگندی
چون نهالیت بر چمن بنشاندتا تو او را ز بیخ برکندی
وین چنین قوتی تو راست که توپارسی را کنی شکاوندی
وآنچه کردی تو اندرین معنینکند ساحر دماوندی
تو چه گویی چنین روا باشددر مسلمانی و خردمندی
که کسی با تو در همه گیتیگر یکی زین کند تو نپسندی
هر چه در تو کنند گنده کنیای شگفتی نکو خداوندی
به قضایی که رفت خرسندمنیست اندر جهان چو خرسندی
کرده های تو ناپسندیده ستتا تو زین کرده ها چه بربندی
زود خواهی درود بی شبهتبر تخمی که خود پراکندی