شمارهٔ ۱۱۳ - به ابوالفرج رونی نویسد
ای خواجه بوالفرج نکنی یاد منتا شاد گردد این دل ناشاد من
دانی که هست بنده آزاد توهر کس که هست بنده و آزاد من
نازم بدانکه هستم شاگرد توشادم بدانکه هستی استاد من
ای رونی ای که طرفه بغدادیدارد نشستگاه تو بغداد من
مانا نه آگهی تو که باران اشگاز تن همی بشوید بنیاد من
در کوره ای ز آتش غم یافته ستنرم آهن است گویی پولاد من
نزدیک و دوربینی که خاص و عامفریاد گر برفت ز فریاد من
پنجاه و پنج وعده درین سال شدکز هیچ گونه ناگذرد داد من
بنشاد روزگار و اندر نشانددر عاج سفته و سفته شمشاد من
ران هزبر لقمه کند رنگ منمغز عقاب طعمه کند خاد من
چون باد و آب در که و دشت اوفتدتیغ چو آب و بارهٔ چون باد من
با گیتی استوار کنم کار خویشگر بخت استوار کند لاد من
از روزگار باز نخواهم شدنتا روزگار می بدهد داد من
هیچم مکن فرامشم از یاد خویشزیرا که نه فرامشی از یاد من