گنج

شمارهٔ ۱۱ - ناله از روزگار

دست بر زخم من فلک نگشادتا درین سمج بی درم نه ببافت
کس چو من گوهری به نظم نسفتکس چو من حله ز نثر نبافت
از چنین کارهای بی ترتیبدل من خون شد و جگر بشکافت
سخن خوب و نغز طوطی گفتخلعت و طوق مشک فاخته یافت
دل به تیر عنا نباید خستجان به تف بلا نباید تافت
نه سهی سرو گشت هر چه دمیدنه غنیمت گرفت هر که شتافت