شمارهٔ ۱۰۴ - مطایبه
این چنین روز مر حریفان راپای باید کشید در دامن
میزبان نیز کعبتین خزانسیم آسا ز خانه روشن
این چه گوید که هفت بخشیدهوآن دگر گویدش بزن بر من
گویدش میز نصر آزادهمی نبینی سبک مترس و بزن
باز سرهنگ ابوالحسن گویدبزن وگرنه کعبتین بفکن
این و آن را به دم علی ناییستکند انکار ده و به زرق و به فن
سوسو اندر میان نشسته چو شیربا یکی دوست با یکی دشمن
دستها را برهنه کرده تمامراست چون دست های بابیزن
سخن از هفتم آسمان گویدپنج شش جای پاره پیراهن
دعوی ده کند که در خانشبه خدای ار علف بود یک من
زخم های برهنه کرده برهدست از دست باشدش بشکن
زان حلال و حرام باغ و زرعمی خورد همچو شکر و روغن
باز نور زیاده قمره زدهمانده بر بسته همچو چوب دهن
گاه گوید ز درد دل یاربگاه خارد ز زخم بد گردن
پسران نجیب ایزد یارکرد بیرون نهاده با دو سه تن
گر ببردند برجهند که بیشنتوان بست پایشان به رسن
ور نمانند هیچ آن گویندکه بود راست بابت گلخن
دانی آنگاه تا چگونه روداز ثناهای خوب و مادر و زن
وآن مجاهز شماره های جهیزکرده و تازه گشته همچو سمن
ای برادر به گرد سیم برآیبر نیاید جهیز تو به سخن
گر بخواهی که تخم جمع شودبیش خویشش تریز چون خرمن
مایه باید که سود بربندیورنه برخیز و خیره ریش مکن