شمارهٔ ۱۰۳ - مرثیت امیر یعقوب
از وفات امیر یعقوبمتازه تر شد وقاحت عالم
آنچنان شخص را که یار نداشتجان ستاند چه گویم اینت ستم
گوهری بود در هنر که ازوفخر می کرد گوهر آدم
گفت و از گفته برنتافت عنانکرده و از کرده برنداشت قدم
پشت عمرش به خم شد و هرگزگردن نخوتش نگشت به خم
بر سخن بود نیک چیره سواردر هنر بود بس بلند علم
در سرآوردش آخر ای عجبیپویه اشهب و تگ ادهم
که کند پیش باز در که گشادگره و بند مشکل و مبهم
پس ازو روز فضل و دانش و علمنبود هیچ روشن و خرم
نگشاید دهان به طبع دواتبه نبندد میان به طوع قلم
خشک شد خشک مرغزار ادبتیره شد تیره جویبار حکم
تعزیت کرد کی تواند صبرمرثیت گفت کی تواند غم
که نشسته ست وایستاده به جدنثر در سوک و نظم در ماتم
جان ما را همی بپالد تفجسم ما را همی بکوبد نم
ملک اهل فضل بی جان شدچه شگفتی که بی دلند حشم