گنج

شمارهٔ ۷۹ - مدح یکی از اکابر

ای بزرگی که دین و دولت راهمه آثار تو به کار شود
هر زمان شادتر شود آن کسکه به نامت به کارزار شود
گفته و کرده تو در عالمهمه تاریخ روزگار شود
پشتوان کمال چون بایدمیخ حزم تو استوار شود
ذره ای کان ز حلم تو بجهدبیخی از تند کوهسار شود
قطره ای کان ز جود تو بچکدسیلی از ابر تندبار شود
تابود مرغزار جود تو سبزامل خلق کی نزار شود
موقف بزم تو شکارگهیستکه در او شکرها شکار شود
بس یسار و یمین که زی تو رسداز یمین تو با یسار شود
شب رنج ولیت روز شودگل به دست عدوت خار شود
هر که نزد تو نیک نیست عزیززود بینی که نیک خوار شود
وانکه راه خلاف تو سپرداگر آبست خاکسار شود
گرد گردن زه گریبانشآتشین طوق و گر زه مار شود
هر که اندر هوای تو نبودبر تن او هوا حصار شود
دل بدخواهت ار ز سنگ بودپیش خشم تو چون غبار شود
هیبت تو چو آتش افروزداختر آسمان سرار شود
خاطر اندر مصاف مدحت توهمچو برنده ذوالفقار شود
طبع در گرد وهم تو نرسدگر همه بر قضا سوار شود
چون تو اندر خزان به باغ آییآن خزان باغ را بهار شود
همه اطراف بی نگار چمنهمچو طبع تو پرنگار شود
وز تو این باغ نصرت آبادانبه شگفتی چو قندهار شود
شاخ ها را ز لفظ تو روزیگوهر شب چراغ تار شود
هست ممکن که قوت و حرکتعرض پنجه چنار شود
بزم فرخنده تو را ساقیقامت سرو جویبار شود
در فراق تو هر زمان تن مناز بس اندیشه بی قرار شود
هر مِی اَم کآبگون سپهر دهدمغز عیش مرا خمار شود
اشک من ناردانه شد نه عجبگو دل من کفیده نار شود
چند باشم در انتظار و هوسکه مگر بخت سازگار شود
این بتر باشدم که راحت عمردر سر رنج انتظار شود
پار مقصود من نشد حاصلترسم امسال همچو پار شود
ای فلک همتی که هر چه کنیمایه عز و افتخار شود
یادگار جهان شدی و مبادکه جهان از تو یادگار شود