شمارهٔ ۶۴ - در مدح منصور بن سعید
احوال جهان بادگیر بادوین قصه ز من یادگیر یاد
چون طبع جهان باژگونه بودکردار همه باژگونه بود
از روی عزیزیست بسته بازوز خاری باشد گشاده خاد
بس زار که بگذاشتیم روزچون گرمگهش بود بامداد
تیغی که همی آفتاب زدتیری که سمومش همی گشاد
بر تارک و بر سینه زد همیاندر جگر و دیده اوفتاد
در حوض و بیابانش چشم و گوشمانده به شگفتی از آب و باد
دیوانه و شوریده باد بودزنجیر همی آب را نهاد
این چرخ چنین است بی خلافداند که چنین آمدش نهاد
زین چرخ بنالم به پیش آنکز چرخ به همت دهدم داد
منصور سعید آن که در هنراز مادر دانش چو او نزاد
او بنده و شاگرد ملک بودتا گشت خداوند و اوستاد