گنج

شمارهٔ ۴۲ - اندرز

کس را بر اختیار خدای اختیار نیستبر دهر و خلق جز او کامگار نیست
قسمت چنان که باید کردست در ازلو اندیشه را بر آنچه نهادست کار نیست
بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و اینمی بشکند ز بار و بر آن هیچ بار نیست
چون کاین کثیف جرم زمین هست برقرارچون کاین لطیف چرخ فلک را قرار نیست
آنها که بر شمردم گویی به ذات خویشموجود گشته اند کشان کردگار نیست
دانی که بی مصور صورت نیامده ستدانی که این سخن بر عقل استوار نیست
شاید که از سپهر و جهان رنجکی کشدآن کس کش از سپهر و جهان اعتبار نیست
ای مبتدی تو تجربه از اوستاد گیرزیرا که به ز تجربه آموزگار نیست
شادی مکن به خواسته و آز کم نمایکان هر چه هست جز ز جهان مستعار نیست
بدهای روزگار چه می بشمری همیچون نیک های او بر تو در شمار نیست
از روزگار نیک و بد خویشتن مدانکز ایزدست نیک و بد از روزگار نیست