گنج

شمارهٔ ۳۸ - در ستایش مردانگی و جنگجویی

تا توانی مکش ز مردی دستکه به سستی کسی ز مرگ نجست
ماهی ار شست نگسلد در آببسته او را به خشکی آرد شست
هر که او را بلند مردی کردتا به روز اجل نگردد پست
روی ننمود خوب در مجلستا ندیدند در مصافش شکست
هر که با جان نایستاد به رزمدان که در پیشگه به حق ننشست
سر فرازد چو نیزه هر مردیکه میان جنگ را چو نیزه ببست
ای بسا رزمگاه چون دوزخکه قضا اندر او درست نرست
دل مردان ز ترس چون دل طفلسر گردان ز حمله چون سرمست
چرخ گردان ز گرد کان چو شبهتیغ بران ز خون چو شاخ کبست
نیزه چون حمله خواستم بردنگشت پیچان مرا چو مار به دست
گفتم این شاخ مرگ راست گرایکه بسی دل به خواهم خست
کنی ار احتراز وقتش نیستور کنی اضطراب جایش هست
یا بجنبی همی ز شادی خونیا بلرزی همی ز بیم شکست