گنج

شمارهٔ ۳۰۹ - توسل به یکی از بزرگان پس از سیزده سال حبس

ای به رادی بلند ملک آرایچشم بد دور از آن مبارک رای
چون قضا نام تو زمانه نوردچون دعا قدر تو فلک پیمای
آفتابی برای دهر افروزآسمانی به جاه گردون سای
من درین حبس چند خواهم بودمانده بندی گران چنین بر پای
هفت سالم بکوفت سو و دهکپس از آنم سه سال قلعه نای
بند بر پای من چو مار دو سرمن بر او مانده همچو مار افسای
در مرنجم کنون سه سال بودکه ببندم در این چو دوزخ جای
ناخن از رنج حبس روی خراشدیده از درد بند خون پالای
گر مرا از میانه زنداندر رباید جهان مرد ربای
به خدای ار دگر چو من یابندپس ازین هیچ پادشاه ستای
نشنود گوش هیچ مدح نیوشدر جهان هیچ گوش مدح سرای
نه چون من بود یک ثناگسترنه چو من هست یک سخن پیرای
نه ازین پس نبود خواهم نهنه چنین ژاژ خای خام درای
بر گرفتم دل از وسیلت شعرتا نگوید کسی که ژاژ مخای
توبه کردم ز شعر از آنکه ز شعربدم آید همی به هر دو سرای
این سرایم عذاب بوده بودوای از آن هول روز محشر وای
ای گشاده هزار بسته چرخبسته محنت مرا بگشای
دست بخشایش تو نیک قویستبر من پیر ناتوان بخشای
روزگار مرا همایون کنسایه بر من فکن چو پر همای
دل من شاد کن به فرزندانروی آن خرد کان مرا بنمای
این کلام خدای هست شفیعنزد تو این بزرگوار خدای
تا بماند همی زمانه بمانتا بپاید همی سپهر بپای
هر چه بفزایدت فلک دولتتو کریمی به شکر آن بفزای
رادی و مکرمت بخواهد ماندجز به رای و مکرمت مگرای