گنج

شمارهٔ ۲۶ - هم در مدح او

ملک مسعود ابراهیم شاه استکه بر شاهیش هر شاهی گواه است
نه چون عدلش جهان را دستگیر استنه چون قدرش فلک را پایگاه است
نبیند چون کلاه او جلالتکلاه او چه فرخنده کلاه است
گهی از فرهی رخشنده مهرستگهی از خرمی تابنده ماه است
گرفته ست و گشادست و شکستهز شمشیرت که دوران را پناه است
به هر جایی که اندر کل عالمزمینی یا حصاری یا سپاه است
جهانگیرا ملوک این جهان رابه دولت خدمت تو پهن راه است
بر جود تو هر ابری چو گردیستبر حلم تو هر کوهی چو کاه است
به هر لفظی که گوید در دهانشز سهم تیغ تو وای است و آه است
نه چون بنده به گیتی مادحی استنه چون تو در زمانه پادشاه است
بدین بنده اگر خواهی ببخشایکه حال و کار و بارش بس تباه است
به اطلاقت گشاده چشم ماندهبه گیتی هر که او را نیکخواه است
نسنجد نزد تو یک پر پشهگرش هم سنگ این گیتی گناه است
همی تا خامه خاموش گویدکه زیر هر سپیدی یک سیاه است
تو را هر ساعتی از ملک عزی استتو را هر لحظه ای از بخت جاه است