گنج

شمارهٔ ۲۴۸ - ناله از بند و زندان و مدح ثقة الملک طاهر

مقصور شد مصالح کار جهانیانبر حبس و بند این تن رنجور ناتوان
در حبس و بند نیز ندارندم استوارتا گرد من نباشد ده تن نگاهبان
هر ده نشسته بر در و بر بام سمج منبا یکدیگر دمادم گویند هر زمان
خیزید و بنگرید مبادا به جادوییاو از شکاف روزن پرد بر آسمان
هین بر جهید زود که حیلت گریست اینکز آفتاب پل کند از سایه نردبان
البته هیچ کس به نیندیشد این سخنکاین شاعر مخنث خود کیست در جهان
چون بگذرد ز روزن و چون بر پرد ز سمجنه مرغ و موش گشتست این خام قلبتان
با این دل شکسته و با دیده ضعیفسمجی چنین نهفته و بندی چنین گران
از من همی هراسند آنان که سالهازایشان همی هراسد در کار جنگوان
گیرم که ساخته شوم از بهر کارزاربیرون شوم ز گوشه این سمج ناگهان
باچند کس برآیم در قلعه گرچه منشیری شوم دژآگه و پیلی شوم دمان
پس بی سلاح جنگ چگونه کنم مگرمر سینه را سپر کنم و پشت را کمان
زیرا که سخت گشته ست از رنج انده اینچونان که چفته گشته ست از بار محنت آن
دانم که کس نگردد از بیم گرد منزینگونه شیرمردی من چون شود عیان
جانم ز رنج و محنتشان در شکنجه استیارب ز رنج و محنت بازم رهان به جان
در حال خوب گردد حال من ار شودبر حال من دل ثقت الملک مهربان
خورشید سرکشان جهان طاهر علیآن چرخ با جلالت و آن بحر بی کران
ای آن جوان که چون تو ندیدست چرخ پیریارست رای پیر تو را دولت جوان
هم کوفسون مهر تو بر خویشتن دمدز آهنش ضیمران دمد از خار ارغوان
با جوش حشمت تو چه صحرا چه کوهساربا زخم خنجر تو چه سندان چه پرنیان
دارد سپهر خوانده مهر تو را بنازندهد زمانه رانده کین تو را امان
بالای رتبت تو گذشته ز هر فلکپهنای بسطت تو رسیده به هر مکان
یک ماهه دولت تو نگشته ست هیچ چرخیک روزه بخشش تو ندیدست هیچ کان
گرید همی نیاز جهان بر عطای توخندد همی عطای تو بر گنج شایگان
نه چرخ را خلاف تو کاری همی رودنه ملک را ز رأی تو رازی بود نهان
پیوسته طیره و خجل است ابر و آفتابزان لفظ درفشان تو و دست زرفشان
جاه تو را سعادت چون روز را ضیاعزم تو را کفایت چون تیغ را فسان
گر نه ز بهر نعمت بودی بدان درستاز فصل های سال نبودی تو را خزان
از بهر دیده و دل بد خواه تو فلکسازد همی حسام و فرازد همی سنان
بیمت چو تیغ سر بزند دشمن تو راگر چون قلم نبندد پیشت میان به جان
از تو قرین نصرت و اقبال و دولتستملک علای دولت و دین صاحب قران
والله که چشم چرخ جهاندیده هیچ وقتنه چون تو بنده دید و نه چون او خدایگان
ای بر هوات خلق همه سود کرده منبر مایه هوات چرا کرده ام زیان
اندر ولوع خدمت خویش اعتقاد مندانی همه و داند یزدان غیب دان
چون بلبلان نوای ثناهای تو زدمتا کرد روزگار مرا اندر آشیان
آن روی و قد بوده چو گلنار و ناردانبا رنگ زعفران شده با ضعف خیزران
اندر تنم ز سرما بفسرده خون تنبگداخت بازم آتش دل مغز استخوان
آگنده دل چو نار ز تیمار و هر دو رخگشته چو نار کفته و اشکم چو ناردان
تا مر مرا دو حلقه بندست بر دو پایهستم دو دیده گویی از خون دو ناودان
بندم همی چه باید کامروز مر مرابسته شود دو پای به یک تار ریسمان
چون تار پرنیان تنم از لاغری و منمانم همی به صورت بی جان پرنیان
چندان دروغ گفت نشاید که شکر هستاز روی مهربانی نز روی سوزیان
در هیچ وقت بی شفقت نیست گوتوالهر شب کند زیادت بر من دو پاسبان
گوید نگاهبانم گر بر شوی به بامدر چشم کاهت افتد از راه کهکشان
در سمج من دکانی چون یک بدست نیستنگذاردم که هیچ نشینم بر آن دکان
این حق بگو چگونه توانم گزاردنکاین خدمتم کنند همیدون به رایگان
غبنا و اندها که مرا چرخ دزدواربی آلت سلاح بزد راه کاروان
چون دولتی نمود مرا محنتی فزودبی گردن ای شگفت نبوده ست گردران
من راست خود بگویم چون راست هیچ نیستخود راستی نهفتن هرگز کجا توان
بودم چنانکه سخت به اندام کارهاراندم همی به دولت سلطان کامران
بر کوه رزم کردم و در بیشه صف دریددر حمله بر نتافتم از هیچ کس عنان
هر هفت روز کردم جنگی به هفت جایدر قصها نخواندم جز جنگ هفتخوان
اقبال شاه بود و جوانی و بخت نیکامروز هر چه بود همه شد خلاف آن
در روزگار جستم تا پیش من بجستدر روزگار جستن کاریست کالامان
گردون هزار کان ستد از من به جور و قهرهرچ آن به زور یافته بودم یکان یکان
اکنون درین مرنجم در سمج بسته دربر بند خود نشسته چو بر بیضه ماکیان
رفتن مرا ز بند به زانوست یا به دستخفتن چه حلقه هاش نگونست یا سنان
در یکدرم ز زندان با آهنی سه منهر شام و چاشت باشم در یوبه دونان
سکباجم آرزو کند و نیست آتشیجز چهره به زردی مانند زعفران
نه نه نه راست گفتم کز بر وجود تودر سبز مرغزارم و در تازه بوستان
خواهم همی که دانم با تو به هیچ وقتگویی همی دریغ که باطل شود فلان
آری به دل که همچو دگر بندگان نیکمسعود سعد خدمت من کرد سالیان
این گنبد کیان که بدینگونه بی گناهبر کند و بر کشفت مرا بیخ و خانمان
معذور دارمش که شکایت مرا ز تستنه بود و هست بنده تو گنبد کیان
ور روزگار کرد نه او هم غلام تستاز بهر من بگوی مر او را که هان و هان
مسعود سعد بنده سی ساله منستتو نیز بنده منی این قدر را بدان
کان کس که بندگی کندم کی رضا دهمکو را به عمر محنتی افتد به هیچ سان
ای داده جاه تو به همه دولتی نویدای کرده جود تو به همه نهمتی ضمان
در پارسی و تازی در نظم و نثر کسچون من نشان نیارد گویا و ترجمان
پر گنج و پر خزینه دانش ندیده اندچون طبع و خاطر من گنجور و قهرمان
آنک که بانگ من چو به گوش سخن رسداندر تن فصاحت گردد روان روان
من در شب سیاهم نام من آفتابمن در مرنجم و سخن من به قیروان
جز من که گفت خواهد در خورد تو ثناجز تو که را رسد به بزرگی من گمان
آرایشی بود به ستایشگری چو مندر بزم و مجلس تو به نوروز و مهرگان
ای آفتاب روشن تابان روزگارکردست روزگار مرا دایم امتحان
گرچه ز هیچ جنس ندیدم من این عنانه هیچ وقت خوانده ام از هیچ داستان
معزول نیست طبع من از نظم گرچه هستمعزولم از نبشتن این گفتها بنان
خود نیست بر قلمدان دست مرا سبیلباری مرا اجازت باشد به دوکدان
تا دولتست و بخت که دلها از آن و اینهمواره تازه باشد و پیوسته شادمان
هر ساعتی ز دولت شمعی دگر فروزهر لحظه ای ز بخت نهالی دگر نشان
تا فرخی بپاید در فرخی بپایتا خرمی بماند در خرمی بمان
از هر چه خواستند به دادی تو داد خلقاکنون تو داد خلق ز دولت همی ستان
بنیوش قصه من و آنگه کریم واربخشایش آر بر من بدبخت گم نشان
تا شکر گویمت ز دماغی همه خردتا مدح خوانمت به زبانی همه بیان
چون شکر من تو نشنوی از هیچ شکر گوچون مدح من تو نشنوی از هیچ مدح خوان
تا در دهان زبان بودم در زبان مراآرم زبان به شکر و ثنای تو در دهان
وانگه که بی ثنای تو باشد زبان مناندر دهان چه فایده دارد مرا زبان
ای باد نوبهاری وی مشکبوی باداین مدح من بگیر و بدان پیشگه رسان
بوالفتح راوی آنکه چو او نیست این مدیحیا در سراش خواند یا نه به وقت خوان
دانم که چون بخواند احسنت ها کنندقاضی خوش حکایت و لؤلؤی ساربان