شمارهٔ ۲۴۷ - وصف لیل و قلم
چون سیه کرد خاک پیرامنشب کشان کرد بر هوا دامن
گیسوان نگار شد گوییواندرو در بنات نعش و پرن
آز من زو و او دراز چو آزمحنتم زو و او سیه چو محن
از درازی چو زلف نامفتولوز سیاهی چو جعد پر ز شکن
از نسیم و ستاره دانستممنفذ باب و مدخل روزن
همچو تیغی مجره پر گوهرچرخ گردان درو به جای مسن
می نیارست کرد بانگ از بیمطیلسان دار چرخ در مؤذن
زان کجا فرقدان به چرخ بلندچشم بی نور می فتادش ظن
من بدست اندر از پی صفتشلعبتی مشک چهر زرین تن
مهر رنگی چو در کسوف شودبه لآلی معانی آبستن
چون شود جفت بحر قار سزدزاید از وی معانی روشن
اگر او زاد کر ز مادر خویشچون فصیح آمد و بلیغ سخن
باز کرده دهن سخن گوینداو شود گنگ باز کرده دهن
پس از آن گوید او کجا به تیغسر او را ببری از گردن
کار ملکست راست پنداریکه بپیرایدش همی آهن
چون تواناست او و برنا سرکه چنان لاغرست و پیر بدن
چون زبان گشت ترجمان ضمیرهمچو دل گشت قهرمان فطن
گر شهادت بگفت از چه بودخورش او ز رای اهریمن
بند بر پای و تیز رو چون بادتیره و زاید او سهیل یمن