شمارهٔ ۲۲۸ - مدح سلطان ابراهیم
شب آخر شد از جهان شب منکه نگرددش روز پیرامن
بست صورت مرا چو در پوشیدشب تیره سیاه پیراهن
که بر اطراف چرخ زنگاریبه کواکب بدوختش دامن
از سیاهی شب به رنگ و به شکلبود چون ماه منخسف روزن
ریخته دهر قیر بر صحرابیخته چرخ دوده بر برزن
چرخ گردان چو خسروان بزرگدر و گوهر نشانده بر گرزن
چون به نظاره در سپهر کبودبنگرستم چنان فتادم ظن
کز شهاب و مجره بر گردونزر و تیغ است بر محک و مسن
چون بدیدم که صبح باز گرفتاز چراغ ستارگان روغن
شاد گشتم بدانکه دانستمکه چو خورشید دید خواهم من
طلعت آنکه نور طلعت اومی فروزد چو آفتاب زمن
پادشا بوالمظفر ابراهیمآسمان خوی و ابر پاداشن
آن ستوده چو فضل در هر بابوآن گزیده چو فخر در هر فن
هیبتش گرنه دست داودستموم چون گرددش همی آهن
ای تو از خلق چون خرد ز روانتنت از دهر همچون سر ز بدن
نیست رای تو را ظلام خطانیست جود تو را غبار منن
مجلس تو ز تو به شب روز استصفه تو ز تو شده گلشن
مسند از روی تو به نور چو چرخمجلس از لفظ تو به در چون عدن
مجلست جز خلاف را منبعدرگهت جز نیاز را مأمن
مشک شد خاک زیر پای ولیتمار شد در کف عدوت رسن
دشمنت را نماند یک تن دوستدوستت را نماند یک دشمن
باد و خاکی گه شتاب و درنگآب و ناری به رای و پاداشن
با رفیقان و پیش مهمانانعید تو مورد گشت روی سمن
در مصاف تو از شهاب سهامنتواند گریخت اهریمن
گر عدوی تو آفتاب شودکندش خشم تو چو نجم پرن
با سر تیغ و گردن گرزتسر سرخست و گردن گرزن
از نهیب شکستن و بستنسر گردن بخست و گردن تن
ناچخ تیغ تو زر اندودستهر دو روئین گذار و شیر اوژن
زانکه افسان تیغ و ناچخ توترک خودست و غیبه جوشن
ای یلان پشت رزم می نماییدکز پی رزم زنده شد بهمن
ای گرازان هلاجهان گیریدکه جهان را پدید شد بیژن
ای ضحی کرده عقل را ایامای برافکنده روزگار فتن
هر که هست از سخن گرفت شرفباز از تو شرف گرفت سخن
از عطارد فصیح تر بودمچو زحل کرده ای مرا الکن
گر بر آتش نهی مرا چون مومور در آب افکنیم چون چندن
در صفات توام به باغ ثنامی سرایم چو فاخته به چمن
گر مرا دیده و زبان از تونیست امروز جاری و روشن
این و آن را به کوری و گنگیباد نهزان تنگ چشم و دهن
تا همی گل دمد به فروردینسوسن آید به بار در بهمن
شاد بادی به طبع همچون گلتازه بادی به روی چون سوسن
در سلامت به مجلس میمونتباز آورده ایزد ذوالمن