شمارهٔ ۲۲۷ - مدح ثقة الملک طاهر بن علی
ثقت الملک را خدای جهاندولتش بهره داد بخت جوان
طاهربن علی که از رایششد جوان باز پیر بوده جهان
روزگار ار ز طبع او بودینشدی چیره بر بهار خزان
در مدار فلک نیفتادیروز و شب را تفاوت و نقصان
تا شکفته بهار دولت اوکرد چون باغ عرصه گیهان
روی و چشم دعوی او شده استاز دل و روی لاله نعمان
جامه و نامه بزرگی راجاه و نامش علم شد و عنوان
بی دل او شهامت و فطنتبی کف او سماحت و احسان
ماه بی نور و تیغ بی آبستشاخ بی بار و ابر بی باران
ای ضمیر تو فضل را معیاروی ذکای تو عقل را میزان
از گمان تو عاجزست یقیناز یقین تو قاصرست گمان
عدل را از تو تیز شد بازارظلم را از تو کند شد دندان
از تو جاه و بزرگی و حشمتیافته نظم و رونق و سامان
از تو قلب الاسد که شادی دیدماند از آن روز باز از خفقان
چشم نرگس به دشمنت نگریستگشت مأخوذ علت یرقان
تا گران گشت پله جودتقیمت زر و سیم شد ارزان
نه شگفت از سخاوت تو کنداین و آن را عیار بی حملان
گر زر و سیم را نکردی چرخدر دل خاک و طبع سنگ نهان
هر زر و سیم کافرید خدایتو به روزی بدادیی آسان
در کف تو چو خوش بخندد جامزار بر خویشتن بگرید کان
زانکه چندان عطا دهی که همیمایه زر نباشدش چندان
تا به بزم تو منقطع نشودصله رود ساز و مدحت خوان
نیست بیکار سکه ضرابهست پربار کفه وزان
بر عرض ها درت گشاده شودتا سخاوت تو را بود دربان
بی هوای تو نیست هیچ ضمیربی ثنای تو نیست هیچ مکان
صلت تو گشاده داد درنعمت تو نهاده دارد خوان
جودت آن میزبان که در گیتیکرد امل های خلق را مهمان
رایت آن قهرمان که از وی دیدحاسد و ناصح تو قهر و امان
بخشش از مدحت تو یافته شدگنج بر بخشش تو یافت زیان
خلق و خلق تو در همه معنیراست چون دین و پاک چون ایمان
نوبهاری و باغ تو مسندآفتابی و چرخ تو ایوان
قصر جاه تو را گشاده دریدولت از صحن روضه رضوان
آب عز تو را کشیده رهینعمت از قعر چشمه حیوان
لفظ و دست تو را به رزم و به بزمکه به هر نوع کرده اند ضمان
صفت لفظ عیسی مریممعجز دست موسی عمران
کاین به دم کرده مرده را زندهوان به کف کرد چوب را ثعبان
نکته ای گویم از جلالت تواستماعی کنش به عقل و به جان
قدر کیوان بلند شد زیراکپایه رتبت تو شد کیوان
سعد اکبر بدان بود برجیسکه برد دولت تو را فرمان
هست بهرام با عدوت به چنگدر کفش زان بود کشیده سنان
همه از رای تو ستاند نورمهر تابان ز گنبد گردان
سزد ار وقت لهو تو ناهیدهمچو خنیاگران زند دستان
تیر جادوگه نگار سخنشود از نوک کلک تو حیران
رهبر عزم تست ماه که هستبرده از اختران سبق برهان
گر به سندان و خاره یازد چرخنام تو برنهد برین و برآن
زیر نام تو موم گردد و گلتارک خاره و دل سندان
خردت را هنر نکرد قیاسهنرت را خرد ندید کران
از مدیح تو عاجز آمد فهموز صفات تو خیره گشت بیان
چو بکردند قسمها نرسیدقسمت دشمن تو جزخذلان
چون بدادند بخش ها نامدبخش بدخواه تو مگر حرمان
تن بدخواهت ار شود فولادبر تنش ترس تو شود سوهان
ور کند قصد آن که بگریزدگرددش پوست گرد تن زندان
از پی کارزار دشمن توبر گرفته ست چرخ تیر و کمان
هست و باشد کمان و تیرش رااز بلا قبضه وز اجل پیکان
چون بخیزد ز جای هیبت توبه تگ اندر نیابدش حدثان
وهم تو چون نهد به کاری روینتواندش داد چرخ نشان
حزم تو در مقام کوه رکابعزم تو در مسیر باد عنان
نه عجب گر شود گذرگه تواز کمال و شرف سپهر کیان
پس از آن نیز پرستاره بودراه تو همچو راه کاهکشان
آن سپهرست رای سامی توکه کند گرد مملکت جولان
گویی ابرست خنجرت که به طبعهم درو صاعقه ست و هم طوفان
در ثنای تو تیز باشد و سختگه تک نوک کلک و عقد بنان
وز هراس تو پست گردد و کندیشک پیل دمان و شیر ژیان
همت تو به هیچ حال ندیدفسخ در عزم و نقص در پیمان
خاطر تو به هیچ وقت نخواندسوره سهو و آیه نسیان
با گشاد مثال تو نبودمعتمد هیچ جوشن و خفتان
بی سؤال و جواب تو نشودمعتبر هیچ حجت و برهان
دیر زی ای بهار هر بقعتشاد باش ای سوار هر میدان
که به مهر و به ماه تو شده اندروزگار و سپهر پایندان
ای بزرگی و حشمت تو شدهاصل تمکین و مایه امکان
مردمان متهم کنند مرابا همه کس جدل زدن نتوان
که کشد سوی لووهور همیدل مسعود سعدبن سلمان
در دل من به ایزد ارماندستذره ای از هوای هندستان
چه کنم من به لووهور آخرنزد آن قوم بی سر و سامان
کی کشد دل به بقعتی که شودتالی دوزخی به تابستان
روی تابم ز عز مجلس توخویشتن را در افکنم به هوان
بود اندر جهان چون من گوریشباشد اندر جهان چو من نادان
دارم ایمان به دولت شاهیتمال از انواع و نعمت از الوان
هر کس از بهر نام و نان کوشدمن ز جاه تو نام دارم و نان
تو رسانیدیم به جاه بلندتو رهانیدیم ز بند گران
از فراوان مکارم تو رسیدکسوت من به اطلس و برکان
برگشادی به یک سخن بر مندر اقبال مجلس سلطان
در بزرگی همی کشم دامنبر کشیده سر از همه اقران
مرده بودم تو کردیم زندهاز پس فضل و رحمت یزدان
ناتوان گشته بودم از محنتمر مرا دولت تو داد توان
عاجزم در ثنات گرچه مراستلفظ سحبان و معنی حسان
این که گفتم همه حقیقت گیراینکه گویم همه مجاز مدان
کافرم کافرم گر اندیشمنعمت وافر تو را کفران
در خراسان و در عراق همیعاشقانند بر هنر همگان
همه اندر ثنای من یک لفظهمه اندر هوای من یکسان
خرد نامیست اینکه شرح دهندکه فلان زنده شده به سعی فلان
زیور فاخر عروس ثناتکردم از در و گوهر و مرجان
شاید ار بر مدیح شکر تو منجان فشانم که از تو دارم جان
ای به جاه تو شاهی آسودهوی برای تو دولت آبادان
گر ز نیسان جهان شود خرماینک آمد به خرمی نیسان
از پی باغ فرش ها آوردابر نیسان ز میرم و کمسان
طبع گیتی نگار باز افکندبر چمن هفت رنگ شادروان
لاله از حرص باز کرده دهنزانکه شد غنچه چو سرپستان
شیر اگر ابر دارد از پی چیستسر پستان غنچه در بستان
به دو هفته همه گلستان شدبر زمین هر چه بود خارستان
چمن از گلشن و شکوفه شدستتخت کسری و تاج نوشروان
شد به یک بار نقش سوزن کردهر کجا بود صنعت کمسان
دیده عقل را به نقش بهارقدرت کردگار گشت عیان
داد شادی بده به جام نبیدباز داد از لب بتان بستان
تا بود متفق ز هفت انجمدر تن این مختلف چهار ارکان
چرخ را بی خلاف محکم باددر وفاق هوای تو پیمان
همه ساله ز بخت یاری بینهمه مدت به کام دولت ران
با طرب خیز و با نشاط نشیندر شرف پای و در بزرگی مان
تو میان بسته پیش تخت ملکپیش تو روزگار بسته میان
تو گشاده دهان به حل و به عقددهر در مدح تو گشاده دهان
رتبت جاه تو سپهر محلسطوت بأس تو زمانه توان
باد فرخنده عید بر تو و باداز تو مقبول طاعت رمضان