گنج

شمارهٔ ۲۲۳ - ستایش سلطان ابراهیم

همه زمین و زمان خرمست و آبادانبه پادشاه زمین و به شهریار زمان
ابوالمظفر سلطان عالم ابراهیمکه روزگار نبیند به حق چو او سلطان
خدایگانی توقیع و ذکر او منشورجهان ستانی نامه ست و نام او عنوان
ز دست فتنه برآید به رزم او چنگالبه کام مرگ برآید ز تیغ او دندان
یکی حصاری گیرد چو بر گشاد دو چنگیکی سپاهی خاید چو باز کرد دهان
بکوبد آنکه خلاف خدایگان خواهدکه کارنامه بی مغز را یکی برخوان
نگاه کن که چه بر خویشتن بپیچد از ویچگونه روی بدو داد محنت و حرمان
شدش فرامش آن حال کامد از جاجرمنمد قبایی پوشیده پاره و خلقان
به راه مرکب او بود پیر لاشه خریز چوب کرده رکاب و ز لیف کرده عنان
همه فراغت او آنکه گرم خفتی شبهمه تنعم او آنکه سیر خوردی نان
لباس خوبش پشم و بساط نرمش خاکسلیح و آلت خاشاک و خون او انبان
به فر و دولت و اقبال شهریار اجلبه قدر و رتبت بگذاشت تارک از کیوان
چو یافت از ملک شرق زور و زهره شیربدو سپرد ملک مرغزار هندستان
ز رزم جویان دادش چهل هزار سوارچو تیغ آخته قد و چو نیزه بسته میان
ولایتی که بدو داد خسرو عالمهزار رای فزون بود در نواحی آن
به طول بود ز مهیاره تا به آسا سروبه عرض بود ز کشمیر تا به سیبستان
چو مار پیچان بودی ز حد تیغش رایچو برگ لرزان بودی ز نوک تیرش خان
چو از قبایل نسبت همی به شیبان کردشدند بر فلک از مفخرش بنی شیبان
بدان سپاه و بدان خواسته فریفته شدبگشت در سر بی هوش و مغز او عصیان
به نیم ساعت کفران ز هر چه نعمت داشتتهی نشاندش آری چنین کند کفران
به پای ها بر بندی شدی دوال رکاببه گردن اندر طوقی شدش ز خفتان
طلوع بودش چون نجم و نجم نام ویستغروب باشد آری پس از طلوع بدان
به قرب خسرو شد محترق چنین باشدهر آن ستاره که با آفتاب کرد قران
کدام حصن ز هند او حصار خواست گرفتکه نه به دولت سلطان برو شدی زندان
نه پند بودش از حال قتلغ و بیرنینه عبرت افتاد او را ز بی خرد به میان
نه از ستادن یاد آمدش که در سنورچه ره گرفت چو اصرار کرد بر طغیان
ز راجه پیران و ز رایکان چه لشکر داشتبر آن حصار برافراخته چو چرخ کیان
چو فوجی از سپه شاه روی داد بدومه نشاط وی اندوه گشت و سود زیان
شدش فرامش از بویه لباح و دمنفرو گرفت به نیرنگ و تنیل و دستان
همی به قوت گردن فراخت همچون شیرهمی به کوشش آتش فشاند چون ثعبان
غریو مرکب خسرو چو گرد حصن بتاختگرفت سخت گریبان بخت او خذلان
سعادت ملک او را فرو کشید ز حصنبه غل دو دست و همی خواست زینهار و امان
شکوه شاه به خم کرد چون کمان پشتشگلوی او به زه اندر کشید همچو کمان
ز نور و ساده نه محکمترست فرهندهکزین دو جای حصین تر نبود در کیهان
خیال آن را گردون نکرده بود قیاسسپاه آن را گیتی ندیده بود کران
نه در دیارش بادی وزیده از اسلامنه در زمینش بویی رسیده از ایمان
چو رأیت ملک آن جایگاه سایه فکندزنای موکب عالی بخاست بانگ و فغان
سری نبود که آنرا نبود هوش وخردتنی نماند که آن را نخست جان و روان
خدای عزوجل نصرتیش داد که چرخبه خسروان گذشته نداده بود نشان
هزار بتکده هر یک هزار ساله فزونسپاه خسرو کردش به یک زمان ویران
دگر فتوح ملک یاد چون توانم کردکه عاجزست ز اوصاف او بنان و بیان
بگویم اکنون زان جمله مختصر لختیکه نیست قادر اندیشه در تمامی آن
ز فتح بودیه گرده یکی به نظم آرمحقیقتست که افزون شود ز صد دیوان
عمر چو دید که آمد سپاه خسرو شرقبتاب آتش سوزان و زور باد وزان
ز گرد ایشان خورشید و ماه گشته سیاهز بار ایشان ماهی و گاو گشته گران
در آب جست چو ماهی از آنکه دانست اوکه تیغ خسرو مرگست و رست ازو نتوان
ز بهر جنگ ملک مرکبان چوبین ساختنهنگ وار در افکندشان به آب روان
نشسته در شکم هر یکی دویست سواربه زیر ایشان آن مرکبان بر آب سنان
بر آب کشتی خسرو روان چو کشتی نوحزمین گرفته ز شمشیر تیز او طوفان
چو شد زمانی اندر میان آب حسامفروخت آتشی از خون و جان شرار و دخان
در آب غرق عمر با سپاه چون فرعونملک مظفر گشته چو موسی عمران
عدو شکسته و سحرش همه فرو خوردهبه دست شاه جهان آن حسام چون ثعبان
ز فتح غور و ز حال محمد علاشچه شرح دانم دادن به صد هزار زبان
چو کوه ثهلان آسوده بود از جنبشچو چرخ گردان بی باک بود از حدثان
نه از فراخی پهنای او برون شده بادنه بر بلندی بالای او زده باران
چو قصد کرد به پیکار رزم او خسروچو حلقه بست سپه گرد آن حصار کلان
ز بس که خون راند آنجا سپاه خسرو گشتجبال غور همه پر شقایق نعمان
نه دیر دیدند او را سراییان ملکبه پالهنگ کشان پیش خسرو ایران
خدای داند تا از خزانه های ملوکاز آن حصار چه برداشت شهریار جهان
زهی به دولت ملک تو چرخ کرد زمینزهی به نصرت و فتح تو دهر کرده ضمان
نه بی رضای تو اختر همی کند تأثیرنه بی هوای تو گردون همی کند دوران
کدام کار که رایج نبودت از گردونکدام کام که حاصل نگشتت از یزدان
کدام شاه است از شاهزادگان بزرگکه او نبوسید آن فر خجسته شادروان
همیشه تا بود اندر زمین ضیا و ظلامهمیشه تا رسد اندر جهان بهار و خزان
چو آفتاب بتاب و چو نوبهار بخندچو روزگار بگرد و چو کوهسار بمان
به بزم بنده نواز و به رزم خسرو بندبه جود گیتی بخش و به تیغ ملک ستان
خدای عزوجل مستجاب گردانادبه خیر دعوت مسعود سعد بن سلمان