گنج

شمارهٔ ۲۲۲ - مدح علاء الدوله سلطان مسعود

دولت جوان و ملک جوان و ملک جوانملک جهان گرفتن و دادن نکو توان
ای ترک باد جنگ برون کنی یکی ز سربرخیز و باده در ده بر فتح جنگوان
بنمود خسروان جهان را نمودنیتیغ علاء دولت و دین خسرو جهان
مسعود پادشاهی کز فر ملک اوآرایش بهار ستد صورت خزان
شاهی که رخش او را دولت بود دلیلشاهی که تیغ او را نصرت بود فسان
اندر پی گمانش پی بگسلد یقینواندر دم یقینش بی بفکند گمان
تا جود او به راه امل گشته بدرقهنگسست کاروان مکارم ز کاروان
درماندگان کم درمی را سخای اواز دل همی به حاصل هستی کند ضمان
ترسیدگان بی نظری را امید اوبر درج اعتماد نویسد همی امان
شاها زمین ز قوت اقبال ملک توممکن بود که دست برآرد به آسمان
شاخ گل از نشاط دل افروز بزم توواجب بود که جانور آید به بوستان
امنست در حوالی ملک تو کاربندعدلست در حوالی ملک تو قهرمان
دستت همی زمین را مفلس کند به زرتیغت همی هوا را قارون کند ز جان
موجود شد ز کوشش تو در شاهوارمعلوم شد ز بخشش تو گنج شایگان
ملک تو عدل را پسری سخت نیک بختعدل تو ملک را پدری نیک مهربان
از دست تو ندیده مگر تیغ تو بلایبر کار تو نکرده مگر گنج تو زیان
گیتی ز کارکرد تو گوید همی خبرزیرا که دستبرد تو بیند همی عنان
بیند جلالت تو و گوید ثنای توگردون و روزگار تو بی چشم و بی دهان
از زخم گام باره تو در صمیم دیبر کوه لاله رسته و بر دشت ضیمران
تو سوی شیر تاخته از حرص صید شیربر سخته زور و قوت بازو به امتحان
برده دو زخم حربه به یک خاستن به کارکرده دو شیر شرزه به یک حمله بی روان
بگشادشان دو روزن جانکاه بر دو یالریزان از آن دو روزن از خون دو ناودان
آغار کرده خاک زمین را ز خون اینآهار داده سنگ سیه را ز مغز آن
این را نبوده کاری دندان عمر خواروان را نداده یاری چنگال جانستان
این سست پنجه گشته از آن بازوی قویوان کند یشک مانده از آن خنجر یمان
حفظ خدای و تقویت چرخ و سعی بختبوده تو را پناه و معین و نگاهبان
تا فتح جنگوان تو در داستان فزودگم شد حدیث رستم دستان ز داستان
اسباب غزو ساخته چون جد و چون پدرچون جد و چون پدر کمر فتح بر میان
ره پیش برگرفتی و ناگاه پیش تومردان کار دیده و گردان کاردان
بر باره زمانه گذار و زمین نوردتندر صهیل و اختر سیر و قضا توان
در لعب کر و فر تو گردان چو گردبادبر عطف طعن و ضرب تو پیچان چو خیزران
خوش بگسلد چو خیزد زنجیر آهنینباز ایستد به جای به یک تار پرنیان
حزم تو را ز فرق گذشته لب سپرعزم تو را به گوش رسیده زه کمان
راندی چنانکه خاک نشورید بر زمینرفتی چنانکه مرغ نجنبید ز آشیان
نادیده راههای تو را روزها اثرناداده گرزهای تو را بادها نشان
گه کوه زیر پای تو گه ابر زیردستگه چرخ همرکاب تو گه وهم همعنان
آن کوه را که خاصه تو را جنگ جای بوددر پیش سجده کرد همی گنبد کیان
پرداختی طریقی مشکل به هفت روزبر کوفتی ثغوری هایل چو هفت خوان
بر کشوری زدی که درو کیش کافریسالی هزار بوده به تاریخ باستان
خلقی نه مردم آسا نه آدمی سرشتبا دیو هم سجیت و با غول همزبان
آنجا شراب تیغ چشیدند ناشتاآنجا غریو کوس شنیدند ناگهان
بسته کمر ز هیبت و ز بیم تیغ توجز تیغ آفتاب نیفکنده زیر ران
چون بنگریستند بدستی نبود بیشاز راه کهکشانش تا راه کهکشان
یک خرده یادم آمد و این نیک خرده ایستشاید که در سخن کنم این خرده را بیان
نمرود ساخت کرکس و آگه نبود از آنکدارد سپهر گردون زانگونه نردبان
شمشیر آبدار تو در چین فکند زودفرشی و سایبانی از آتش و دخان
از خون تازه یافت زمین لعل مقنعهوز گرد تیره یافت هوا مشک طیلسان
کشتی چو شرزه شیر سپاهی به یک نفسشستی ز کفر و شرک جهانی به یک زمان
نیلوفری حسام تو کشت آن گروه رابر پشت و سینه لاله و بر چهره زعفران
در هر تنی پراکند آن پرنیان پرندخاکی کزو نروید جز دارپرنیان
شد غورغار ژرف یک آهنگ رود خونشد صحن دشت پهن همه کوه استخوان
سعی قوی نمود بیک بیک ضعیفزخم سبک گزارد همی خنجر گران
خسته ز پیش تیغ تو و نعل رخش توخونش به نهروان شد و گردش به قیروان
خاکستری شد آن کوه از آتش نبرددودی سیه برآمد زان تیره دودمان
روح الامین فریشتگان را چه گفت گفتخشنود گشت بار خدای از خدایگان
این چاشنیست شربت تیغ تو هند راباقی دهد که باقی بادی تو جاودان
بخت جوان یکی شد با رای پیر توای کرده باز پیر جهان را ز سر جوان
اکنون یکی به پیشگه عدل برنشینیک هفته حرص جنگ ز خاطر فرونشان
بستان چو ناردان و چو گلنار باده ایزان کش رخ و لبست چو گلنار و ناردان
شهزاده میزبان و تو مهمان روزگاربسته میان به خدمت مهمان و میزبان
تا دایمست جنبش گردون و آفتابتا واجبست گردش نوروز و مهرگان
از چرخ حل و عقد زمانست بر زمینوز دهر امر و نهی مکین است بر مکان
از بخت هر مراد که خواهی همی بیابوز دهر هر نشاط که داری همی بران