گنج

شمارهٔ ۱۵۲ - در مدح ابونصر منصور

مملکت را به نصرت منصورروزگاری پدید شد مشهور
عارض ملک پادشا که ازوسترایت او چو نام او منصور
نور عدلش زمانه را سایه‌ستسایه دولتش جهان را نور
عزم او باد را نگفته عجولحزم او کوه را نخوانده صبور
ای به ترجیح فخر نامعجبوی به عز کمال نامغرور
مُلک را از تو دولتی عالیعدل را از تو عالمی معمور
این بِدان بی غم از هراس خللوان بدین ایمن از نهیب فتور
بارگاه تو کارگاه وجودپایگاه تو پیشگاه صدور
با عطای تو زار گرید زربا ثنای تو زور گیرد زور
بر تو بر تن وضیع و شریفمهر تو در دل اناث و ذکور
غرض از مدت بقای تو بودرفته و مانده سنین و شهور
سبب عزت و سخای تو گشتزاده و داده جبال و بحور
گر بپاشی به یک سخا گنجینَبُوی نزد خویشتن معذور
ور برآری به کینه زآب آتشنشمری بدسگال را مقهور
ملک عدل تا به تخت نشستبه ز رای تو نامدش دستور
باعث لهو را ندید مزیدخوشتر از حسن تو نبودش سور
نرسد بی مَؤونت به ذلتطمعه و دانه وحوش و طیور
نبوَد بی طراوت بزمتسیری و مستی نشاط و سرور
تشنگان امید فضل تو راننماید جهان سراب غرور
خفتگان فریب کین تو رابر نیانگیزد از زمین دم صور
جز کف راد تو امید که کردغرقه موج آز را به عبور
جز دم داد تو نوید که دادکشته تیغ ظلم را به نُشور
پست اعراض تو نگشت بلندمست انعام تو نشد مخمور
حشمتت را نَخیز باز حریصدشمنت را گریز زاغ حَذور
بدسگال تو و تجمل اوشبهی دارد از سگ و ساجور
نیستش ترس کایمنش کرده‌ستاز تو عفو حمول و حلم وفور
طعمه شیر کی شود راسومُستهٔ چرخ کی شود عُصفور
باره تو تبارک الله چیستگهی آسوده و گهی رنجور
نیک آسان بُوَدش بس دشوارسخت نزدیک باشدش بس دور
تازش او به حرص چون صَرصَرگردش او به طبع چون در دور
تگ او اگر کند عجب نبوَدوهم را در صمیم دل محصور
و آتش نعل او بُدی نه شگفتگر مزاج هوا کند محرور
وان بریده پی شکافته سردر کفت ساحریست چون مسحور
سخت نالان چو ناقهٔ معلولزار و گریان چو عاشق مهجور
نکته‌ها گیرد از هنر مرموزحرفها گیرد از خرد مستور
گل کفاند بخار در میداندُر چکاند ز مُشک بر کافور
دیده بی دیدگان برای العینشکل مقسوم و صورت مقدور
ای به هر فضل ذات تو ممدوحوی به هر خیر سعی تو مشکور
حلهٔ طبع باف وصف تو رابوده انفاس صدق من مزدور
گوهر گنج سای مدح تو راگشته غواص ذهن من گنجور
خاطر بدپسند من شاهیستبر عروسان مدحت تو غیور
جمع کرده ز بهر زیورشاندُر منظوم و لؤلؤ منثور
لعبتانی که کرده انفاسشسر فرازند بر نجوم و بُدور
زلفشان از فکندهٔ آهولبشان از نهادهٔ زنبور
همگان را به ناز پروردهدایهٔ رنج در سُتور و خُدور
نقش کرده به حسن برغیشانتاج کسری و یاره فغفور
لیکن از رنج برده طبعم هستراحتی دون نقثت المُصدور
فوز نایافته شدم ماندهنجح نایافته شدم مغمور
چون شکایت کنم که فایده نیستمن ضمان علی الکریم یجور
دهر بی منفعت خریست پلیدچرخ بی عافیت سگیست عُقور
بوم چالندرست مرتع منمار و رنگم درین ثِقاب و ثُغور
کوههایی‌ست رزمگاه مراخواهر جودی و برادر طور
هر بلندی که لنگ و لوک شده‌ستاز پس و پیش آن قبول و دبور
گل سختش به سختی سندانشخ تندش به تیزی ساطور
میزبانان من سُیوف و رِماحمیهمانان من کِلاب و نُمور
غَوِ کوس و غریو بوق مرالحن نای‌ست و نغمه طنبور
آرزو باشدم که هر سالیباشم اندر دو بقعهٔ طنبور
به دو فضل اندرین دو فضل جلیلغیبت من بدل شود به حضور
که مرا خوشتر از گلاب و عبیرآب غزنین و خاک لوهاوور
نیست روزی دگر چه اندیشهبر به آمد شد از هوا مقصور
در قدر تا کجا رسد پیداستقوت آفریدهٔ مجبور
کعبه جاه تو مَلی و وَفیستبه قضای حوائج جمهور
پس چرا اندرو مرا نبوَدحج مقبول و عمره مَبرور
نه مرا حاجتی ازو مَقضینه مرا طاعتی ازو مأجور
خود نکردم گنه و گه کردمهست اندر کرم گنه مغفور
خیره خلق الوف تو بی جرمبه چه معنی ز من شده‌ست نفور
که نسیم صبای لطف تو شدشب و روز مرا سموم خدور
وِیْحَک ای آسمان سال نوردکی رهیم از حریق این باحور
آخر ای آفتاب روز افزونکی دمد صبح این شب دیجور
تا بود باغ و راغ را هر سالبه ربیع و خریف زینت و حور
زلف شاه اسپرغم و روی سمنچشمِ بادام و دیدهٔ انگور
باد عیشت به خرمی موصوفباد روزت به فرخی مذکور
روزگارت رهی و بخت غلامفلکت بنده و جهان مأمور
از ازل دولت تو را توقیعبه ابد نعمت تو را منشور
تر و تازه خزان تو چو بهارخوی و خرم روان تو چو سُحور
ناله صدرت از سرور و سریرظلمت بزمت از بخار بخور