گنج

شمارهٔ ۱۵۱ - هم در ثنای آن پادشاه و تهنیت فتح اکره

ایا نسیم سحر فتح نامه ها برداربه هر ولایت از آن فتح نامه ای بسیار
ز فخر منشین جز بر سر شهان بزرگز عز مسپر جز دیده ملوک کبار
بدین مهینی اخبار خلق نشنیدستمگر نگویی در کوه و بیشه این اخبار
به کوه و بیشه نماند پلنگ و شیر از بیمچه گیرد آن گه شاه جهان به روز شکار
مبشران را راه گذر بیارایندبه هر ولایت رسم این چنین بود ناچار
مبشری تو و آراسته ست راه تو رابهار تازه و نوروز خرم از گلزار
خوازه بست ز گلبن همه فراز و نشیببساط کرد ز سبزه همه جبال و قفار
به باغ بلبل و قمری و عندلیب از لهوکشیده الحان چون ارغنون موسیقار
بدین بشارت چون بگذری به هر کشورفشاند ابر هوا بر تو لؤلؤ شهوار
ز بهر آنکه مگر بر زمین مقام کنیزمین بپوشید از سرخ گل شعار و دثار
بدان که تا نرسد بر تو تابش خورشیدکشید چرخ مظله ز گونه گونه بخار
به بوستان و به باغ از برای دیدن توز بس شکوفه سراپای دیده گشت اشجار
به باغ برگذری شاخ ها ز میوه و گلدو تا شوند به خدمت به پیش تو هموار
ازین نشاط ببالد چنار و سرو سهیز لهو لعل شود روی لاله و گلنار
ایا نسیم سحر عنبرین دم تو کنونکند زمین و هوا را چو کلبه عطار
بدین خبر تو جوانی دهی به عالم پیرکنی چو خلد جهان را ز نعمت بسیار
کنون ز فر تو در باغ ها پدید آمدز جنس جنس نبات وز گونه گون ازهار
ره تو سر بسر آراست نوبهار گزینتو می خرام به صد مرتبت مبشر وار
به هفت کشور چون این خبر بگویی توملوک جان و روان پیش تو کنند نثار
پیام خواهم دادن تو را به هفت اقلیمچو فتح نامه بدادی پیام هم بگزار
تو خود مشاهد حالی و بوده حاضربه کارزار شهنشه پیام من به چه کار
بگو که چون ملک عصر سیف دولت و دینخدایگان جهان خسرو صغار و کبار
ز بهر نصرت اسلام را ز دارالملکبه بوم هند در آورد لشکر جرار
بدان که تا نبود لشکری گران و بزرگخیاره کرد ز لشکر چهل هزار سوار
چو چرخ کینه کش و چون زمانه با قوتچو ابر طوفان فعل و چو ابر صاعقه بار
رهی گرفته به پیش اندرون دراز و مهیبهمه زمینش سنگ و همه نباتش خار
شعاع کوکب ثابت به چرخ بر رهبرمسیر دیو دژآگه به خاک بر هنجار
همی خرامید اندر میان هندستانفراشته سر رایت به گنبد دوار
سپهر نیک سگال و زمان فرمان برخدای راهنمای و ملایکه انصار
بدو ملوک ز اطراف روی بنهادندچنان که آید از آفاق سوی بحر انهار
کمینه خدمت هر یک ز تن که صد بدرهکهینه هدیه هر یک ز جامه صد خروار
گهی گذاشت حصار و گهی گذاشت زمینگهش مقام به بیشه گهش نزول به غار
چو می گذشت گذر کرد رایت عالیشبه گرد تیره بپوشید چرخ آینه وار
حصار اگره پیدا شد از میانه گردبسان کوه بر او باره های چون کهسار
به حسن رتبت او نارسیده دست قضانکرده با وی غدری زمانه غدار
سپه چو دایره پیچید گرد حصن و همینمود حصن ازو همچو نقطه پرگار
به کارزار زده دست و گرم گشته نبردز تیغ آهن سنب وز تیر خاره گذار
به خواب دید دگر شب امیر آن چیپالیکی بلندی و او بر سرش گرفته قرار
شده هراسان از جان و گرد بر گردشهمه سراسر پر شرزه شیر و افعی مار
ز دور دیده یکی مرغزار خرم و سبزدرو کشیده یکی سایبان پر زنگار
نهاده تختی زرین بر او فرشته وشیدو فوج حور کمر بسته بر یمین و یسار
خیال دولتش آمد فراز و گفت بدوکه از ضلالت خود گشت بایدت بیزار
ببایدت بر آن سایبان رنگین شدوز آن فرشته ببایدت خواستن زنهار
چو دید چیپال این خواب سهمگین در وقتگرفت لرزه و گشت از نهیب آن بیدار
یقین شد او را کان سایبان محمودیستدرو نشسته شاه فریشته کردار
سراییان و غلامان دو فوج بسته کمرسپاه اوست چو شیر و چو مار گرد حصار
چو شمع روز شد از کله کبود پدیدزمین ز حله زربفت سرخ کرد و شعار
امیر اگره چیپال از سر گنبدفرو دوید و به پست آمد از بلند حصار
سرای پرده سیفی بدید و خدمت کردبز دو دست و بکند از میان خود زنار
پیام داد به خسرو که ای بزرگ ملکگناه کردم و کردم بدان گناه اقرار
به بندگیت مقرم توام خداوندیگذاشتم همه عصیان تو جرم من بگذار
اگر تو عفو کنی بر دلم ببخشاییکنم ز تن که به بالای این حصار انبار
جواب داد شهنشاه سیف دولت و دینکه آمدم به غزا من بدین بلاد و دیار
حصار دیدم بی مر و لیک هر یک راگشاده بود بدین لشکر هدی صدبار
همی بجستم حصنی عظیم و دوشیزهکه در جهان نبدش هیچ خسرو و سالار
کنون که یافته ام این حصار اگره راازین حصار برآرم به تیغ و تیر دمار
ملوک را همه مقصود سیم و زر باشدمر مراد همه عفو ایزد دادار
پس آنگهی به سپه گفت جنگ پیوندندمن این حصار بگیرم به عون ایزد بار
سپاه گرد حصار اندر آمدند چنانکمبارزان را چون لیل می نمود نهار
حصار اگره مانده میانه دو سپهبرونش لشکر اسلام و در درون کفار
بسان چرخ برو سنگ منجنیق روانچنان کجا به سوی چرخ دعوت ابرار
پیاده دیدم با خود و جوشن و خنجرهمی خزید به کردار مار بر دیوار
به سنگ و تیر و به آتش همی نگشت جدابدوختندش گویی به آهنین مسمار
هزار زخم فکند و دلش نگشت ملالهزار زخم بخورد و تنش نگشت فگار
هر آتشی که بینداختندی از کنگرچنان نمودی کز چرخ کوکب سیار
هر آن سواری کاندر میان آتش رفتو گرچه بود ز آتش به گرد آن انبار
برون شد او چو براهیم آزر از آذربه گردش آتش سوزنده گشت چون گلزار
به زیرش اندر شاخ بنفشه گشت زکالبه گردش اندر برگ شکوفه گشت شرار
گذشت روزی چند و همی نیاسودندسپه ز کوشش در روز روشن و شب تار
شبی که بود بسی سهمگین تر از دوزخکریه و زشت چو دود و سیاه و تیره چو قار
چو رعد از ابر بغرید کوس محمودیبرآمد از پس دیوار حصن مارامار
سرائیان ملک جملگی بجوشیدندبرآمدند بهر کنگر اژدها کردار
به تیغ کردند از خون دشمنان هدیزمین اگره همچون زمین دریا بار
چو در حصار بجوشید تارک گبرانز تاب آتش شمشیر گرم شد پیکار
همی نمود ز روی حسام خون عدوچو آب شنگرف از روی تخته زنگار
ز ترس چنبر گردون بایستاده ز دورز سهم چشمه خورشید در شده به غبار
حسام بران در سر به معدن دانشسهام پران در دل به موضع اسرار
خدایگان را دیدم به گرد رزم اندرچو شرزه شیر به دست اژدهای مردم خوار
تبارک الله چشم بد از کمالش دورچو نور بود بر آن مرکب جهنده چو نار
گشاده دست به زخم و ببسته تنگ میانز بهر خشندی و عفو ایزد دادار
ز غازیان به حصار اندرون درآمد بانگز ملک خسرو محمود باد برخوردار
خدایگانا هر وقت فتح خوش باشدولیک خوشتر باشد به روزگار بهار
نمود در هند آثار فتح شمشیرت«چنین نماید شمشیر خسروان آثار»
حسام تیز تو شد ذوالفقار و هند عربحصار اگره خیبر تو حیدر کرار
حسام تست اجل وز اجل که جست امانسنان تست قضا وز قضا که یافت فرار
زمین هند چنان شد که تا به حشر بروز خون به کشتی باید گذاشت راهگذار
به بحر و کوه ز بس خون که راند تیغ تو شدعقیق و بسد در یمین و زر عیار
هر آنچه اکنون اندر زمین او رویدچو شاخ و قواق از شاخ او سرآید بار
کنون مکوک ز اطراف زی تو بفرستندز زر سرخ به خروار و پیل نر به قطار
چو پیل جمع شود پیل خانه کن قنوجبه پیلبانی پیلانت جندرا بگمار
خجسته بادت این فتح تا به فیروزیبه تیغ نیز بگیری چنین حصار هزار
تو بود خواهی صاحبقران به هفت اقلیمدلیل می کند این فتح تو بدین گفتار
همیشه تا به میان سپهر جای زمی استکند به گرد زمین اندرون سپهر مدار
همیشه بادی در ملک کامگاری و نازز دولت تو چنین فتح هر مهی صد بار
سعادت ازلی با تو روز و شب همبرخدای عزوجل با تو گاه و بیگه یار