شمارهٔ ۱ - در مدح محمد بن علی خاص از سرداران سلطان ابراهیم غزنوی
چون نای بینوایم ازین نای بینواشادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلمزیرا جواب گفته من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنکروزم همه شب است و صباحم همه مسا
انده چرا برم چو تحمل ببایدمروی از که بایدم که کسی نیست آشنا
هر روز بامداد بر این کوهسار تندابری بسان طور زیارت کند مرا
برقی چو دست موسی عمران به فعل و نورآرد همی پدید ز جیب هوا صبا
گشت اژدهای جان من این اژدهای چرخورچه صلاح رهبر من بود چون عصا
بر من نهاد روی و فرو برد سر به سرنیرنگ و سحر خاطر و طبعم چو اژدها
در این حصار خفتن من هست بر حصیرچون بر حصیر گویم خود هست بر حصا
چون باز و چرغ چرخ همی داردم به بندگر در حذر غرابم و در رهبری سبا
بنگر چه سودمند شکارم که هیچ وقتاز چنگ روزگار نگردم همی رها
زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه استزین بام گشت پشتم چون پشت پارسا
ساقط شدست قوت من پاک اگر نه منبر رفتمی ز روزن این سمج با هبا
با غم رفیق طبعم از آنسان گرفت انسکز در چو غم درآید گویدش مرحبا
چندان کزین دو دیده من رفت روز و شبهرگز نرفت خون شهیدان کربلا
با روزگار قمر همی بازم ای شگفتنایدش شرم هیچ که چندین کند دغا
گر بر سرم بگردد چون آسیا فلکاز جای خود نجنبم چون قطب آسیا
آن گوهری حسامم در دست روزگارکاخر برونم آرد یک روز در وغا
در صد مصاف معرکه گر کند گشته امروزی به یک صقال بجای آید این مضا
ای طالع نگون من ای کژ رو حرونای نحس بی سعادت و ای خوف بی رجا
خرچنگ آبئی و خداوند تو قمرآبیست سوزش تن و جان از شما چرا
مسعود سعد گردش و پیچش چرا کنیدر گردش حوادث و در پیچش عنا
خودرو چو خس مباش و به هر سرد و گرم دهرآزاده سرو باش به هر شدت و رخا
می دان یقین که شادی و راحت فرستدتگر چند گشته ای به غم و رنج مبتلا
جاه محمد علی آن گوهری که چرخپرورده ذات پاکش در پرده صفا
چون بر کفش نهاد و به خلق جهان نمودزو روزگار تازه شد و ملک با بها
گردون شده است رتبت او پایه علوخورشید گشت همت او مایه ضیا
تا شد سحاب جودش با ظل و با مطرآمد نبات مدحش در نشو و در نما
تا آفتاب رایش در خط استواستروز و شب ولی و عدو دارد استوا
تا شد شفای آز عطاهای او نیازبیماروار کرد ز نان خوردن احتما
فربه شدست مکرمت و ایمن از گزندتا در بهار دولت او می کند چرا
ای کودکی که قدر تو کیوان پیر شدبخت جوان چو دایه همی پرورد تو را
پیران روزگار سپرها بیفکننددر صف عزم چون بکشی خنجر دها
گویا به لفظ فهم تو آمد زبان عقلبینا به نور رای تو شد دیده ذکا
بر هر زبان ثنای تو گشته است چون سخندر هر دلی هوای تو رسته است چون گیا
چون مهر بی نفاق کنی در جهان نظرچون ابر بی دریغ دهی خلق را عطا
اقرار کرد مال به جود تو و بسستدو کف تو گواه و دو باید همی گوا
جاه تو را به گردون تشبیه کی کنمگفته است هیچ کس به صف راست را دو تا
عزم تو را که تیغ نخوانیم خرده ای ستزیرا که تیغ تیز فراوان کند خطا
گر دشمنت ز ترس برآرد چو مرغ پرآخر چو مرغ گردد گردان به گردنا
تو خاص پادشاه شدی بس شگفت نیستشد خاص پادشا پسر خاص پادشا
ای عقل را دهای تو چون دیده را فروعای فضل را ذکای تو چون دیده را ضیا
چون بخت نحس گفته من نشنود همینزد تو مستجاب چرا شد مرا دعا
معلوم شد مرا که هنوز اندرین جهانماندست یک کریم که دارد مرا وفا
چون بر محمد علیم تکیه اوفتادزهره است چرخ را که نماید مرا جفا
ضعف و کساد بیش نترساندم کزوبازوی من قوی شد و بازار من روا
ای هر کفایتی را شایسته و امینوی هر بزرگیی را اندر خور و سزا
تو شاخ آن درختی کاندر زمانه بودبرگش همه شجاعت و بارش همه سخا
اندر پناه سایه او بود مأمنمتا بر روان پاکش غالب نشد فنا
یک رویه دوستم من و کم حرص مادحمهم راست در خلأام و هم پاک در ملا
هم مدح نادر آید و هم دوستی تماممادح چو بی طمع بود و دوست بی ریا
نظم مرا چو نظم دگر کس مدان از آنکیاقوت زرد نیکو ماند به کهربا
هر چند کز برای جزا بایدت مدیحوالله که بر مدیح نخواهم ز تو جزا
آزاده ای که جوید نام نکو به شعرچون بندگان ز خلق نباید ستد بها
در مدحت تو از گل تیره کنم گهرهرگز چو مدحت تو که دیدست کیمیا
امروز من چو خار و گیاام ذلیل و پستاز باغ بخت تو کندم هر زمان بلا
تو آفتاب و ابری کز فر و سعی توگلها و لاله ها دمد از خار و از گیا
ابیات من چو تیر است از شست طبع منزیرا یکی کشیده کمانم ز انحنا
چون از گشاد بر نظرت شد زمانه راستهرگز گمان مبر که ز بخت افتدش بدا
بیمار گشت و تیره تن و چشم جاه و بختای جاه و بخت تو همه دارو و توتیا
ای نوبهار سرو نبیند همی تذرووی آفتاب نور نیابد همی سها
تا دولت است و نعمت با بخت تو به هماز لهو از نشاط مشو ساعتی جدا
از ساقی یی چو ماه سما جام باده خواهبر لحن و نغمه صنمی چون مه سما
زان شادی و طرب که دو رخسار او گل استبر حسن او بهشت زمان می کند ثنا
اندر بر و کنار وی آن سرو لعبتیاندر بهار بزم چو بلبل زند نوا
نالان شود به زاری چون دست نازکشدر چشم گرد او زند انگشت گردنا
تا طبع ها مراتب دارند مختلفآب است بر زمین و اثیر است بر هوا
بادت چهار طبع به قوت چهار طبعکرده به ذات اصلی در کالبد بقا
همچون هوا هوای تو بر هر شرف محیطهمچون اثیر اثیر بزرگیت باسنا
همچون زمین زمین مراد تو اصل برچون آب آب دولت تو مایه صفا