بخش ۹۷ - جنگ کردن کنب کرن با هنومان و خوردن چندین هزار میمونان را و جنگ کردن میمونان با کنب کرن
چو عزم رزم گشته در دلش جزمبه رزم آمد چو مستان شاد در بزم
ز جوش خون، دلش رشک قرابهمسلح پا نهاده بر ارابه
حصاری بود ارابه به هزار اسبکشیدندی به صد محنت سوار اس ب
چو پیل بر شکسته آهنین بندقیامت در سپاه رام افکند
به جنگ آن نهنگ تشنۀ خونبرون نامد کس از گُردان میمون
برو زد شاه میمونان قوی چنگبه قصد اژدها آمد هوا جنگ
برو بارید دیو آسمان تنز شمشیر برو طوفان آهن
مگر بود اژدها آن کوه بنیادکه دندانش همی خایید پولاد
به ناخنها و دندانهای چون تیرنکرده شاه میمون هیچ تقصیر
ز آهن خوردنش دندان چو شد کندبه شیری دل به جنگ سنگ شد تند
ز دستش سنگها رفتی به فرسنگخجل از سنگسازش، سنگ خرسنگ
به آخر دیو کرده پیش دستیز بالا در فکنده سوی پستی
به ژوپین شه به سر افتاده مجروحبه بیهوشی بسان جسم بی روح
ز شادی دیو سر بر چرخ افراشتشکار شیر کرد و نعره برداشت
چو دشمن چیره شد بر شاه میمونبه جوش آمد به دل، هنونت را خون
به کین بگرفت بر کف تخته سنگیبه جنگ دشمن آمد بی درنگی
دوان از زخم سنگ و ضربت مشتهزار اس ب ارابه ، یک به یک کشت
فتاده ه ر لوند چرخ پیمایچو رخش آسمان بی دست و بی پای
بلا ناید ز میمون در طویلهچرا میمون بلا شد بر طویله
پیاده گشت عفریت غضبناکبه خونریزی چو تیغ عشق بیباک
به یک ساعت کم از اندازه بیرونفرو خورد از سپاه خرس و میمون
به خاک افکند سرها از همه سویبه پای سیل خونها باخته گوی
چو شد بر قلب دشمن دیو چیرهگذشت اندر دل عفریت تیره
که کار دشمنان ، خود ساختم منسرخصمان به خاک انداختم من
غریق زخم خون شد شاه میمونفتاده خوار در میدانم اکنون
ظفر شد جنگ بی تقریب تا کیبهار آمد ؛گذارم آتش دی
مرا شاید که ترک جنگ گیرمشکار فتح را در چنگ گیرم
برم برداشته جسمش ازینجاکه گ ردد جان راون ، خوش به لنکا
چو بردارم برم جسمش بدین ساننماند کس ز میمونان به میدان
یلانش خود به خود خواهند بگریختپراکنده گهر چون رشته بگسیخت
سپه بی شاه بگریزد به فرسنگتن بی سر چه کار آید گه جنگ
تنش را در بغل بگرفت دشمنروان شد سوی لنکا پیش راون