بخش ۹۶ - پند دادن کنب کرن راون را و اعراض شدن راون از او
زمین بوسید و گقت ای شاه دیواندل من مانده است امروز حیران
که از خوابم چرا بیدارکردیخلاف عادتم آزار کردی
مگر کاری درافتاده به دشمنکه شوراندی چنان خوش خواب بر من
بگفتا؛ رام لنکا را قتل کردسراسر شهر دیوان را خلل کرد
ز دیوان جز دو کس پیدا اثر نیستترا ای بی خبر اصلاً خبر نیست
ز ضرب تیغ آن گُ رد بلاجونمانده زنده فردی جز من و تو
بگفتا؛ رام را با تو چه کین است ؟بگفتا عشق سیتا در کمین است
بگفتا بهر یک زن گرچه حور استخرابیِ جهان دیدن ، قصور است
به طفلان پند باید دادن از جانبه تو حیفست پند، ای پیر نادان!
زیاده گشته ای بدمست و بد رأیبکن ترک می ای خود بین خود رأی !
مگر عقلت به جا آید دگر باربه توبه برگرایی زین چنین کار
مخور بسیار می این نکته کن یادکه گل هر چند بشگفت از دم باد
چو باد ان در گلستان گشت گستاخبریزد گل ، ز گلبن بشکند شاخ
چراغ ار چه ز روغن هست پر نورچو شد لبریز، ماند از روشنی دور
به دانش رهزنی چون می نباشدخرد را دشمنی چو ن وی نباشد
کسی را کز می ، آشوب مزاج استگر آید صد فلاطون ، لاعلاج است
دلت شد غرق عشقِ باده چندانکه در عقلت پدید آورد نقصان
خرابیها به ملکت راه ازآن یافتکه دانش از دل تو روی برتافت
ز نخوت سر فرو یکدم نیاریچو شیطان سجدهٔ آدم نیاری
به تو حرفی که باید گفت گفتمدر دانش چو شاید سفت سفتم
که سیتا را به نزد رام بفرستبه عذر جرم خود پیغام بفرست
گر از پندی که دادم رو بتابینخواهی دید هرگز جز خرابی
جوابش داد راون کای تُنُگ ظرفز تو بوی هراس آمد ازین حرف
برو خواب گران کن ای جوانمرگکه بهر نام می خواهم به جان مرگ
فدای عشق سازم ده سر خویشسپارم کی به دشمن دلبر خویش
دلش غیرت گرفت از طعن ده سرجوابش داد آشفته برادر
که گفتم حرف صلح از بهر تدبیروگرنه شیر نهراسد ز نخ جیر
مرا گفتی که می ترسی ز دشمننباید بیم راه اندر دل من
چو خواهم امتحان تیغ و خنجرشکافم شانه وش سد سکندر
کنم صد سر فدای پای سیتاچه یکتا سر چه ده سر جای سیتا
به جنگ خاکیان خود در نما نمدو رخ طرح است بر هفت آسمانم
توان نوع بشر را داد بر بادکه معلوم است زور آدمی زاد
ز میمونان شماری بر نگیرمبجز خوردن حساب از سر نگیرم
نیارم نیز خرسان را ته چشمشمارم جنس ایشان را کم از پشم
فرشته ترسد از من ، آدمی کیست ؟که مور اندر دهان اژدها چیست ؟
نشد هم پنجۀ شیران غزالهبه دندان چند بستیزد نواله ؟
نه مقصود من از فخریه لاف استغبارم بر دهان روز مصاف است
اجازت خواست آنگاه از برادرز بیشه سوی میدان شد غضنفر