گنج

بخش ۹۴ - آمدن هنونت به کوه شمالی و جنگ کردن او با دیوان و کشته شدن سیصد هزار دیوان از دست هنونت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۱ بیت
شنید این حرف هنونت نکونامندیده انتظار رخصت رام
شباشب رفت سوی کوه موعودکه آرد نوشداروی گیا زود
ولی راون به دیوان داد فرمانکه در کوه آتش افروزند چندان
که نشناسد گیا ، میمون سرکشغلط خوانَ د کتاب شمع ز آتش
وگر بشناسد آن جاسوس چالاکشکار مدعا بندد به فتراک
چو باز آید سر راهش ببن دندز آگاهی به غفلت خوش بخند ند
بهر جا کو نفس ره مانده گیردبه هر نوعی که خاطرها پذیرد
شما یکبارگی بر وی بتازیدبه ضرب و زور کار او بسازید
ز فرمانش سپاه دیو زادانشتابیدند هریک بد نهادان
دوان پیش از هنون کردن د گلزارز آتش لاله گون دامان کهسار
بدید آن کوه را هنونت مشتاقچو آتشخانۀ دلهای عشاق
ز بس کاتش فروزان جابه جا دیدز امکان دور، تشخیص گیا دید
چنان آمد برای آن صف آرایکه از بن کوه را برکند از جای
بر انگشتی نهاد آن کوه بیباکبه شاخ گاو بر چون مرکز خاک
ز کوه انگشت او از روی تمثیلچو شهرستان لوط و پرّ جبریل
چو پیل مس ت در چنگال عنقاچو کشتی گران بر موج دریا
چو کشتی گشته کوه از بس روانینموده پور بادش بادبانی
چنان برخشک راندی کشتی کوهکه دریا گشت غرق موج اندوه
سبک برداشت کُه را آن نکونامدل دانا چو محنتهای ای ام
زبار کوه دستش را زیان نیچو غم بر خاطر عاشق گران نی
به حکم رام گویی توأمان بودکه کوه اندر رکاب او دوان بود
ز حلمش کوه بی پا از تحملکه کوهی را روان برداشت چون گل
بسان تند باد ی کو برد دودبه زودی کوه را از جای بربود
به دستش کوه شد بی پا و بی صبربه فرمان موکل سر نهد ابر
قیامت رفت بر دیوان ناسازکه کوه اندر هوا آمد به پرواز
سپاه دیو زادان از کمین گاهچو بر وی حمله آوردند ناگاه
به دستی کوه، دستی تختۀ سنگدران ره کرد با دیوان بسی جنگ
ز خونِ بد رگان بس چشمه بگشادبه دستش کوه همچون گوی فصاد
زبس بارید دستش سنگ بارانفزون تر گشت از ششصد هزاران
به صد دل حمله آورده به یک دستسپاه دیو زادان جمله بشکست
پس از فتح و ظفر با خاطر شاددوان در وعده گاه آمد با ستاد
به شبگیری شباشب از سحر پیشبرفت و کوه را آورد ب ا خویش
چو اندیشه به کارش کرد تمییزبه حیرت ماند رام و لشکرش نیز
زبان آفرینش برگشادندفزون از گفتنم انصاف دادند
سبک هر داوری کان بود در کاربه دست آمد ازان کوه گرانبار
دوان بر زخمهای خسته بستندچنان به شد که پنداری نخستند
به دم برخاست هر یک خسته از جایچو گردد مرده روز حشر بر پای
خداوندی که تاثیر گیا دادگیا داد و به لچمن هم شفا داد
برادر را به صحبت دید چون رامبه شکر حق زبان جنباند در کام
جبین ساییده بهر سجده بر خاکفراوان کرد شکر ایزد پاک
سپه کردند هر یک تهنیت بادغمستان گشت در دم عشرت آباد