گنج

بخش ۹۳ - جنگ رام با راون و بیهوش شدن راون به زخم تیر رام و گریزاندن بهلبان رت راون در قلعۀ لنکا

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۳ بیت
برادر را به میدان چون زبون دیدچو آتش کسوت آهن بپوشید
سلیمان درع داوودی به بر کردچو افسر مغفر همت به سر کرد
ندیده دیدهای زین ماجرا سختسلیمان بر زمین و دیو بر تخت
حریف یکدگر شد رام و راونبجنبید از دو سو پولاد و آهن
به مرگ راون آمد آن زمان فالکه با عیسی مقابل گشت دجال
چو بگرفته کمان بر دست از دوشز شست او ظفر شد حلقه در گوش
خدنگ رام بر عفریت بی دینتقدم جسته از زخم شیاطین
به سر در پیش رو افکنده ده سرچو یاجوج از پس سد سکندر
به هر سو کرد رو آن صاحب اقبا لظفر چون سایه می رفتی ز دنبال
ز دست برد او شد دیو بی پاچو از ملسا زبان از نار ترسا
زبون شد اهرمن آخر ز جمشیدکه شیر برف نارد تاب خورشید
نیارد ظلمت شب پیش خور تابناستد رو به روی شعله سیماب
کجا با فربهی پهلو زد آماسیخ دی کی تواند سفتن الماس
چو شد مدهوش راون رت بهلبانگریزانده سوی لنکا ز میدان
گریزان شد بسان سایه از نورچو درد سر ز می از طبع مخمور
چو دشمن شد گریزان رام آزادتعاقب کرد لختی باز استاد
ولی چون دید نیکو پیش و پس راندید از نامداران هیچ کس را
به گردش از سپهداران لشکرببیکن بود و هنونت ظفر ور
یقین دانست کایشان کشته گشتندبه خون آغشته بر هم پشته گشتند
به زاری باز پرسید از ببیکنکه گویی کشته شد امروز لچمن
ازین غم خون من در دل زند جوشکه چونست آن جوان؛ شیر ظفر کوش
به پالیدن در آمد کشتگان راکه بردارد تن هر خسته جان را
به خون پیمانه های عمر لبریزاجل میخوار و ساقی خنجر تیز
برادر را به میدان یافت خستهچو عهد ماهرویان دل شکسته
بجز نام ی نمانده در حیاتشوجود بر عدم کرده بر آتش
پی تدبیر او درماند برجایکه بی لچمن چه باشد حال من وای
همی گفت از کمال مهربانیکه ما را بر سر آمد زندگانی
اگرچه بعد فتح شهر لنکاشود آب حیاتم وصل سیتا
نخواهم زبست هرگز بی برادرکه بود او مر مرا با جان برابر
فدایم کرد جان نازنین رانیارم تاب مرگ این چنین را
زدوده آه و افغان جگر سوزشب آمد بر سر رامِ سیه روز
به گوشش گفت جامون و ببیکنکه چندین غم مخور از زخم لچمن
نه هر دردی دوایی دارد آخر؟نه هر رنجی شفایی دارد آ خر؟
خردمندی، مشو دیوانه چون مستمکن ماتم که جان اندر تنش هست
چو مردان در علاج او همی کوشچو زن تا کی به گریه گم کنی هوش
دل دانا که در عقل سفت ه استز یک دم صد هزار امید گفت هاست
پی زخمش سراپا دل فگارمبه خاطر آنچه آید عرض دارم
علاج غیر ازین نبود که حالیرود هنونت در کوه شمالی
گیاهایی که د ارد طبع تریاکبه آب زندگانی رسته زان خاک
بود جانداروی خسته بدنهابرآرد خود به خود پیکان ز تنها
اگر پیش از طلوع نور خورشیدبیارد آن گیاها ن هست امید
که زهر زخم را تریاک گرددوگرنه خسته مشت خاک گردد
نشان آن گیاها ن هست مشهورکه در شب شمع سان باشند پر نور