بخش ۷۷ - فرستادن راون، اندرجت پسر بزرگ خود را به جنگ هنونت
یک اسپه تاخت اندرجت به میداننکرده التفات فوج چندان
نخستین چون حریف خویش را دیدنکرده جنگ شرح حال پرسید
بگو نام و نشان خویش با مابه پای خود اجل آوردت ای نجا
جوابش داد شیر اژدها زورکه خورشیدم چه پرسی موشک کور
اگر پنجه زنم در جیب افلاکچو دامان دل عاشق کنم چاک
و گر چوگان کنم پای فلک مالزمین غلطان شود چون گوی اطفال
به دریا گر نمایم کینه خواهیز بی آبی بمیرد تشنه ماهی
شود میزان بازویم چو طیاربه خشخاشی نسنجد کوه را بار
پی آن آمدم اکنون پس از دیرکه با راون زنم لنکا زبر زیر
بپیچیدند با هم آن دو تننینزند بر هم چو کشتیهای سنگین
تو گویی کوه بر کوه گران خوردو یا خود آسمان بر آسمان خورد
بسی مردی و کوششها نمودندامید و بیم را در می گشودند
ز جنگش دیو را بس حیرت افزودکه آن شیر ژیان رویین تنی بود
نبودی ممکن از آتش گزندشبر آن شد تا کند بند از کمندش