گنج

بخش ۶۸ - جمع آمدن میمونان که از دریاچۀ طور بگذرند

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۴ بیت
چو مهر از قعر این دریای اندوهعلم زد بر فراز کوهۀ کوه
به کوه آن جمله میمونان دلتنگبهم جمع آمده بر تختۀ سنگ
کز اینجا مقصد ما شهر لنکاستصد و پنجاه فرسخ عرض دریاست
گذشتن نیست از وی سرسری کارچو مردان زور خود سازید اظهار
یکی گفتا که روز مردی و جنگتوانم جستن از جا بیست فرسنگ
یکی سی کرد دعوی دیگر چلفزون می گشت ره منزل به منزل
به زعم یکدگر شد بیش تعدادکشیده کار ت ا هفتاد و هشتاد
به دعوی خویش را هر فرد بستودصفات خود کنان آن چون شب سود
پس آنگه گفت انگد من به طفلینود می جستم از سفلی به علوی
پدر لیکن به من می گفت ای پوربه برجستن نشاید گشت مغرور
که از ورزش فزاید کار و بارشچو ورزش رفت نبود اعتبارش
جوابش داد جامون چون تو شاهیولیعهد خدیوی کجکلاهی
به لشکر بایدت شد کارفرمایبه کار سهل خود چون می نهی پای
بدین پیری مرا هم هست یاراکه آسان بگذرم از روی دریا
ولی مشکل که چون آنجا فتد جنگز فرتوتی خود گردم سبک سنگ
بگویم حرفی از زور جوانینزیبد گرچه اندر ناتوانی
که خندد همچو طفلان پیر تدبیرچو از زور جوانی دم زند پیر
که من با راجه بل هم پنجه بودمز پیل و اژدها کم رنجه بودم
شنیدستی که بر شکل برهمنفریبی راجه بل چون داد باون
زمین را باشش و سه گام پیموددر آن ساعت مرا ذوق سفر بود
در آن فرصت که باون ساخت آن کاربگشتم گرد عالم بست و یک بار
ز جا جستم چ و شیری کینه توزیبه ذوق سیر کوه قاف روزی
چو آنجا مسکن روحانیان بودهزاران دیو بر وی پاسبان بود
از آن دیوان به جنگم نره دیوینه دیوی کو به عفریتان خدیوی
زده بر زانو م کوه گران سنگکه چون کیوان کهن گشتم ازان لنگ
درین پیری جوان شد زخم سنگمنه عذر لنگ می آرم که لنگم
چه مشکل ورنه برجستن ز دریابه ناخن کندمی با کوه لنکا
حدیث خویش چون آورد پایانسخن را کرد رو سوی هنومان
که کلی اعتماد شاه میمونبود بر هر که عاقل چون بود چون
تو خود انصاف ده ای زاد هٔ بادکه رام انگشتری خود کرا داد
تویی هدهد به بلقیس از سلیما نسوی ملک سبا باید شد از جان
توانی یک جهان عفریت را کشتکه داری خاتم جمشید در مشت
ندانی اصل و نسل پاکت از چیستبه نیروی تو در گیتی کنون کیست
تو پورکیسری هستی به ظاهرولیکن زین حقیقت باش ماهر