گنج

بخش ۵۵ - جای دادن راون سیتا را در باغ اسلوک بن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۸ بیت
موکل بر پری زن دیوکی چندستم رأی و ستمکار و ستم بند
ستم زین بیشتر نبود سزاوارکه طفل م رده مادر، دایه کفتار
همای هم قفس با جیفه خوارانچو گنجی هم قفس با تیره ماران
وزان بدتر کزآنها آن جگر سوزشنیدی قصۀ راون شب و روز
که هست او صاحب اقبال و خوش نامهزاران بنده نیکو دارد از رام
سرش با فر و زیبِ تاج شاهی استروان فرمانش از مه تابه ماهی است
غرض آن بود زان تزویز و زان ریوکه گردد حور را دل مایلِ دیو
هزار افسوس کز دستان و تلبیسشرف بر آدمی می جست ابلیس
تکلف کرده می گفتند گهگاهکه تا همخوابۀ راون شود ماه
پری زان گفتگوها پنبه در گوشبه حیرت سر فرو، گریان و خاموش
چنان گوش دلش مشتاق سیمابکه چشم کبک بر رخسار مهتاب
زمین کندی به ناخن بلکه جان نیزنهان دیدی به سوی آسمان نیز
ز حیرت خویشتن را ساخته گمگهی در گریه و گه در تب سم
چو طاقت طاق شد مه را به یکباربرآورد از غم دل نالۀ زار
به مردن دل نهاده، کام ناکامبران شد تا بیفتد از لب بام
چو راون شد ز حال آن بت آگاهبه حیرت ماند زان بیتابی ماه
ز عشق آن پری، عفریت خونخوارچو ابری بود خون باران به گلزار
پیِ تسکین آن گلدستۀ نازبه گلشن کرد جای بودنش ساز
ندانست این قدر ز افراط مستیگلی کا نرا ز گلبن بر شکستی
گرش در باغ جنّ ت جاگزینیبجز پژمرده اش هرگز نبینی
درآن باغی که بود اسلوک بن نامسمن را داد راون جای آرام
ز اسباب نشاط و کامرانیمهیا داشت بیش از آنچه دانی
مگر کز عشق عقلش رفته بر بادکه مرغ بسملی را دانه می داد
چون آن بستانسرا زندان او شدچمن از رنگ و بو حیران او شد
بهشتی گشت تضمین در گلستاندر آمد شبچراغی در شبستان
ز روی بلبلان شرمنده شد گلبران گل گشت عاشق تر ز بلبل
چمن می گفت زان نخل گل آگندکه سرو ما به طوبی گشت پیوند
نهالان چمن زان شمع گلشنگرو برده ز نخلِ وادی ایمن
بود از عکس آن ماه جهانتابمثال چاه نخشب حوضۀ آب
درآن جنّت سرا حورِ غم اندودچو لاله وقف داغ و غرق خون بود
بهار اندود کرده بوستان رازده برهم ره و رسم خزان را
چمن زو تازه او پژمرده هر دمگشاده بر دل از گل صد درِ غم
چنان کاندر قفس مرغ خوش الحا نازو خوشوقت خلق و او به زندان
چنان جان جهان کز غم به جان بودخزان خود، بهار دیگران بود
چو نخ جی ری که او در دام افتادخود اندر ماتم و زو عید صیاد
گدازان همچو شمع محفل افروزجهان زو روشن و او جمله تن سوز
نگویم سوز جان آن پری وشکه ترسم زو شود طوفان آتش
به جان کندن گران بیمار می زیستبه تسکین خیال یار می زیست