گنج

بخش ۵۴ - در بیان احوال سیتا

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۲ بیت
ز سوز رام تا طبعم سخن راندزبانم چون زبانه آتش افشاند
لب از ذکر صنم جنبانم اکنونکه از خارا گشایم چشمۀ خون
به شهر زر چو رفت آن سیم پیکرشد از اکسیر غم بر گونۀ زر
به رویش اشک خون گلگونه پردازسیه روزی به چشمش سرمه انداز
تنی چون موی چنگ از زیر و زاریولی چون نبض برق از بیقراری
هلال آسا شده بدر از نحیفیسراپا چشم خود گشت از ضعیفی
هر اشکی کان ز مژگانش شکستیزمین را تکمه ای از لعل بستی
نشیمن گاه ماهی ن رگس شنگشبستان سمندر سینۀ تنگ
به چشم نیم خواب از دل دو لختینمکسا گشته اشک شور بختی
ندانم شب به چشمش چون گذشتیکه روزش چون شفق در خون نشستی
دهان غنچه سان از برگ پان سرخچو زخم از خوردن خونها دهان سرخ
نه سرخی داشت آن مه پاره بر فرقزده ابر بلا بر تارکش برق
کف پای حنائی رنگ طوبیز بیخ آتش در افتاده به طوبی
صبوحی چون کشیدی نالۀ دردتب خورشید بستی از دم سرد
درِ آتش ز آهش سرد گشتیگل سرخ از نسیمش زرد گشتی
چو بی طاقت شدی ز افغان و زاریز زیور خواستی در ناله یاری
که رسم است اینکه روز محنت و غممؤید نوحه گر با اهل ماتم
نقاب روی رخشان کرده خس رالباس ناله پوشانده نفس را
فکند از سایه آن ماه قصب پو شزمین را زعفرانی حله بر دوش
تراشیدی به ناخن خال رو راخراشیدی دل و می کند مو را
ز بس حسرت گزیدی لب به دندانکه بی او خسته بادا لب نخندان
ز زلف عنبرین مانده دل افگارچو در مشتی فسونگر خستۀ مار
به کنج غم چو دل تنها نشستهدرِ آمد شدن بر خلق بسته
به ماتم بزم شیون ساز کردهسرود غم بلند آواز کرده
ز لب در وز مژه الماس می سفتبه دلتنگی به داغ یاس می گفت
خیال رام با جان دوش بر دوشبه حسرت جان دهم بر باد آغوش
فزاید تشنه لب را در جگر تابچو عکس خویش بیند غرق در آب
تو در دل من به خون صد بار غلطمگل اندر بستر و بر خار غلطم
مباد این حسرت از جانم فراموشکه می در ساغر و خون می کنم نوش
خیالت حاضر و آن نیز خوابستغلط پنداشتم آب و سرابست
چو میمونم خیال خام در سرکه در وی حبه را پندارد اخگر
چو بی کرمی نباشد حب ه کارشنیرزد حب ه ای صد حب ه زارش
به کوزه گر کنی صد کشت شبنمنگردد تشنه را دامان لب نم
یقین دانم که هستی در دل ریشولی چون من درآیم در دل خویش
تو گنجی و دلم ویرانۀ تستمزن آتش که آخر خانۀ تست
بیا و تازه جان کن دوستان راز نو شادابیی ده بوستان را
به تن بیگانه با جان آشنا باشمرا باش، ای سرت گردم ! مرا باش
بزن دستی که در دریا فتادمنه آن گاهی که جان بر باد دادم
بهارانت چو دهقانست کارمچو کشتم خشک شد م نت ندارم
چو میرم سود نبود تشنه جانیکه شویندم به آب زندگانی
غلط گفتم که بس آشفته رایمتو باقی مان، همین باشد بقایم
جز این کاری نمی آید ز دستمکه جای بت، خیالت می پرستم
کیم من دور زان لعل شکر خندمگس بودم که بیرون گشتم از قند
ندارد جان کنون از هیچ روییبجز پروانه گشتن آرزویی
جوانمردی که شد محبوس ناکسهلاک خود غنیمت داند و بس
زبانش گر نه نام یار بردیبه دندان خود زبان ببریده مردی
چو من جان برلب خونابه باریبه عشق از هستی خود شرمساری
نه خود بو د آنکه بهر یار دلریشوفا را یادگاری ماند از خویش
وفا را گشته کاخی آن دل افروزپرستش گاه چون دیر صنم سوز
دو چشم نیم خواب از گریه بیمارحزین چون آهوان نو گرفتار
نه آخر دیده از خوابست سیرابچرا شد چشم پر خون دشمن خواب
بود در خواب دزدان را سرو کارغمش دزدیده خواب از چشم بیدار
نه عشق از کیمیا اندوخته حالکه گشت از پای او زر سیم خلخال
بر آتش برنهاده روز و شب نعلبه گوش از تاب دل گوهر شدی لعل
به جان خوش کرده کیش آتش پرستیکه آموزد به خویش آتش پرستی
عجب کان دل کباب شعله پروردز آتش چون برآوردی دم سرد
جگر خون شد به داغ حسن خوشنودبه زخمش مرهم الماس بگشود
گهی مهوش به مه شد کاهش آموزگهی ماهی چو خورشید آتش افروز
چه حیرانی که هر جا عشق زد راهشود ماه، آتشین خورشید جانکاه
دل و رنگ رخش هر دو شکستهبهم اندر شکستن عهد بسته
چو دیوانه به سر شوریده رایششده زلف سیه، زنجیر پایش
دران زندان شده با جان دلریشبلایی از بلاهای دگر بیش