بخش ۴۲ - داد خواه شدن سرب نکا پیش راون در شهر لنکا
به لنکا شاه دیوان بود راو نبدن دیو و پری جان بود راو ن
عناصر تابع فرمان او بوداجل محبوس در زندان او بود
به امرش سکّه زد تأثیر اجرامنهیبش از تجسس عزل اوهام
ملائک پاسبانش گشت در خوابدرش را ابر نیسان می زدی آب
نسیم صبحدم می روفتی جایچو حوران زهره پیشش کوفتی پای
بخوردی چاشت بعد از جام جمشیدطعام پخته از گرمی خورشید
به شامش ماه بودی شمع ایوانبه صبحش مهر زرین گوی چوگان
چنین دولت شنیدم واقعی بودنه طبعم شاعری را کار فرمود
عجب نبود ز بخششهای یزدانکه دیوی را بود ملک سلیمان
به ده سر بیست بازو بر سر تختنشسته ماند بر سر افسر تخت
ز سرها بود نه کله مناریز بازو بیست شاخه یک چناری
به گردش نره دیوان بود انبوهکمر بر بسته همچون قلۀ کوه
به ناگه خواهرش بینی بریدهنخوانده چون مصیبت در رسیده
به رسم داد خواهان کرد فریادکه دیوا ن خاندان تو بر افتاد
ز گوش و بینی خواهر اثر نیستچرا گوش برادر را خبر نیست
نیاندیشد چرا تدبیر راونکه دارد دشمنی چون رام و لچمن؟
چه غافل ماند رای سست تم ییزکه خ ورد و خر نماند و ترسرا نیز
هزاران دیوکان همراه خر بودشمار از چارده شان بیشر بود
به تیر خویش رام آنجمله را کشتاجل را در دهان زان ماند انگشت
چو راون گفتگویش کرد در گوشز حیرت در جوابش ماند خاموش
بگفت ای زن! میا در جمع مردانسخن داری به من رو در شبستان
تو گویی بود خواهر عیب راونعیان تر می شد از پنهان نمودن
چو روان دید نقش خواهر اوکه از س ر وا نشد درد سر او
تغافل رنگ پرسیدی سخن راکه سازد دفع ننگ خویشتن را
علاج غم خرد را کار فرمودسخن کم کرد و در می خوردن افزود
غرور دولت و ناز جوانیمی جاه و شراب کامرانی
دلیری و بر اعدا چیره دستیفراوان بی غمی و مال و مستی
ز چندین باده ها مستی به سر داشتز مستی حال او افسانه پنداشت
از آن افسانه غفلت برد خوابشتغافل داد راون در جوابش
چو دید آن حیله جو کز حیله سازینیارد برد ازان پرکار بازی
ز مکاری دگر منصوبه انگیختبه چشم عافیت گرد بلا ریخت
بگفتا با تو گفتن هم نشایدکه دانم از تو کاری بر نیاید
نه بزم آرای دانی و نه جیشینه کار ملک می رانی نه عیشی
نمی شد گر بدی تدبیر تو خوببرادر گشته خواهر خوار و معیوب
وگر در عیش و عشرت داشتی هوشنمی کردی قبیحان را همآغوش
زچندین زن که می نازی به آنهاکنیزانند پیش حسن سیتا
بگفتش بازگو بردی کرا نامبگفتا حور جان سیتا زن رام