گنج

بخش ۳۹ - ملاقات رام با سهیل وقت برگذشتن سهیل از آسمان به زمین

چو مژده یافت زان اقبال جمشیدسهیل آمد به استقبال خورشید
به ره شد رو به رو با رام، جسرتقران کردند با هم دین و دولت
به منزل بردش از ره آن یگانهفرود آورد م همان را به خانه
در آندم داشت جگ آن خیر فرجامثواب جگ شده همروزی رام
فراوان باز پرس حال او کرددعای او مبارک فال او کرد
به شکر آن زبان را رام بگشودمناقبهای او بشمرد و بستود
که ای خاقانِ اور نگ الهیمسلم بر تو ملک پادشاهی
سعادت میوهٔ نخل رضایتاجابت بلبل باغ دعایت
زبانت شکر و جانت حق شناس استجبینت سجدهٔ عین سپاس است
فلک بر تارکت ترکی کلاهستبه بحر آشامیت سوزش گواهست
ز عشق آن تشنگی دیدی سراپاکزان شد قطره ای بر تا به دریا
الل باتاب را نابود کردیزیان زاهدان را سود کردی
بر افلاکت مصاحب ماه و مهر استادیم فرش تو نطع سپهر است
چه آوردت بر ین کز دوربینیز اوج آسمان گشتی زمینی
جوابش داد پیر عزلت آیینز من بشنو که در ایام پیشین
به کوهستان خصومت داشت تا دیربه دعوای بلندی بند با هیر
فزون شد هر یکی بر رغم دیگرکه در پوشند نور شمع خاور
نهان شد خور، شود آری همین رنگبسا کس پایمال پیل در جنگ
مرا بر مهر آمد مهربانیبران پیلان نمودم پ یلبانی
به صلح آن دو کوه پیل پیکرشدم دیوار رویین سکندر
به سرکوبی کوه از من مدد یافتبه سعی من چراغ آسمان تافت
به کار آفتاب گیتی افروزبماندم بر زمین تا حال زان روز
مرا از عالم علوی به سفلیچو ازملک است اخراجت به طفلی
نه اخراج تو عزل از پادشاهی استدرین سری ز اسرار الهی است
نه اصل آب گنگ از آسمانستکه از بهر نجات این جهانست
که راون بس که می کوشد به بیدادزمین و آسمان آمد به فریاد
به خون نا حقش از بس که میل استگذرگاهش ز خونها سیل سیل است
ز ظلم آن خاندان خواهد بر افتادبود مرگش به دست آدمیزاد
زوال دولت او هست نزدیکبفهم این نکته، کاین رمزیست باریک
ترا از بهر آن کردند اخراجنه معزولی ز بخت و تخت و سرتاج
شنید و ماند بر سر دست تعظیمبسان طفل پ یش پیرِتعلیم
که ای هر حرف تو شاخی ز هر پندسراپایت زبان بر پند چون بند
ز دست همتت باشد گر امدادتوان بر کند دیوان را ز بنیاد
به دلداری دگر دادش دلاساکه کوشش از تو و امداد از ما
بسا روحانیان بر شکل میمونکند امداد تو چون فال میمون
بسا زاهد چو من سوده جبین راکزان فتنه بپردازی زمین را
ز ماهی زمین تا ماه گردونجهان شد دشمنت را تشنۀ خون
کمان بشن پس در پیش بنهادز دست اندر هم تیغی بدو داد
دو تا ترکش به دعوی داد پرتیرکه بودی ناوکش را چرخ نخ جیر
در آن منزل به مهمانیش خرسندبیاسود آن هژبر بیشه یک چند
فراوان بود شهد و میوه در دشتبه خاطرخواه خود می کر د گلگشت
چورخصت ازسهیل و زاهدان خواستبرای بودن او هم نشان خواست